#_ستاره_پنهان__پارت_191


-شاید نه. حتماً.

-اجازه بده...

-اگر دیر فهمیده بودم ممکن بود خرابکاری کنه، چون شما زنگ زدی و احساساتیش کردی!!

-اونی که احساساتی شده تویی!

-...

-منطقت رو گذاشتی کنار و این وضع زندگیته.

انقدر خودکار توی دستم رو فشار داده بودم که دستم قرمز شده بود. روی میز پرتش کردم و به صفحه ی مانیتور زل زدم تا گورش رو گم کنه. هر کی از کنارم رد می شد، راجع به زندگیم نظر می داد! به اتاقش برگشت و در رو محکم بست که ترسیدم دیوار کاذبی که بین دو نیمه بود از لرزش زیاد پایین بیفته. زودتر از اون برای ناهار و استراحت بیرون رفتم که باز چشمم بهش نیفته.

با کلی اطلاعات درباره ی خصوصیت های بد رحمتی و بعد از چند قطره اشک عشق جانسوز لیلا و تعریف کردن ماجرای دختر پسرخاله ی شوهر سعیده، از لیلا و سعیده جدا شدم و در اتاق رو باز کردم. روی یکی از صندلی ها نشسته بود و دستش زیر چونه بود. روی صندلی خودم نشستم و دکمه ی پاور کیس پایین میز رو زدم که یه چیزی برای مشغول نشون دادن خودم داشته باشم، اما روشن نشد. چند بار دیگه زدم و باز روشن نشد.

-سیمش رو کشیدم.

با اخم نگاهش کردم که چشمش به پارکت کف اتاق بود. من با این آدم چکار می کردم؟! صورتم رو با آب خنک شسته بودم و فعلاً که آروم بودم. از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. تا نیمه بازش کردم. هوای خنک روی پوستم نشست. از نگاه کردن به لجبازی های اون که بهتر بود.

صداش از نزدیک به گوشم خورد: بهتر بود خواهرت حقیقت رو بگه تا من.

صدای قدم هاش رو نشنیده بودم. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: برای کی بهتر بود؟

-برای همه.

سر تکون دادم و چیزی نگفتم. حواسم رو به خیابون رو به رو دادم که شلوغ بود. ماشین ها بی وقفه حرکت می کردند و سر هر عابری به کار خودش گرم بود.

-به خاطر خودت میگم.

طبقه ی دوم بودیم و صدای حرکت و بوق ماشین ها شنیده می شد. پنجره با شدت بسته شد و من به سمتش برگشتم که دستش روی دستگیره بود. عصبانی گفتم: این مسخره بازی ها چیه؟!

romangram.com | @romangram_com