#_ستاره_پنهان__پارت_188


-باید خیابون اصلی رو بالا برید.

-ممنون.

برگشتم و توی دلم گفتم «وسط دعوا نرخ تعیین می کنه!». چند قدم بیشتر طی نکرده بودم که ماشینی بوق زد و کنارم ایستاد. سفیدیش رو از گوشه ی چشم می دیدم ولی ناراحت تر از این حرف ها بودم که به طرفش نگاه کنم. کنارم حرکت کرد و دوباره بوق زد. وارد پیاده رو شدم که بره. سرعتش رو بیشتر کرد و رد شد. من هم سریع تر حرکت کردم که دیرتر از وقت اداری نرسم. وارد طبقه ی دوم شدم و با لیلا دست دادم.

-نیومد بالا؟

عینکش رو زد و گفت: نه عزیزم.

-خوبی؟ چه خبر؟

-چه خوبی ای؟ آقا با دو نفر دیگه م هست.

با تعجب گفتم: رحمتی؟!

-نکبت!

از حالت صورتش خنده م گرفته بود ولی جلوی خودم رو گرفتم و چهره م رو ناراحت کردم.

-از کجا فهمیدی؟

-با پررویی تمام یکیش رو گفت. اون یکی رو خودم فهمیدم.

-مال همین جاست؟

-یکیشون.

-تقصیر خودتونه که آدم حسابش می کنید.

خواستم بگم «همه شون ع*و*ض*ی اند» ولی یاد آرش افتادم که حالا دیگه خیر سرم بخشیده بودمش. به طرف اتاق رفتم و در رو باز کردم. لیلا گفت: اگر رو می داد که تو این شرکت خورده بودنش.

romangram.com | @romangram_com