#_ستاره_پنهان__پارت_187
-مشکل خودشه.
-سحر!
-داره از احساس تو سوء استفاده می کنه. چند بار بگم ساده نباش. دیگه حق نداری به این مسئله فکر کنی... من نمیذارم به خودم بد بگذره!
مامان لباس هام رو روی شونه م انداخت و گفت: چی شده؟
-هیچی.
-حاضر شو دیگه. بابات دو ساعته منتظره.
مشغول پوشیدن لباس هام شدم و ساغر آروم گفت: از کجا فهمیده؟ دیر یا زود به همه میگه. بهتره کیوان از زبون خودم بشنوه.
اخم کردم و گفتم: حرف الکی نزن. آدمی نیست که به کسی بگه.
-...
-من رو تعقیب کرده بود. بابا بهش گفته هوای من رو داشته باشه، شده کارآگاه خصوصی!
-حالا دیگه مطمئن شدم تو رو دوست داره.
آخرین دکمه رو بستم و خیالش رو راحت کردم: گفتم که. مشکل خودشه. من ازش خوشم نمیاد.
صورت کیمیا رو ب*و*سیدم و به طرف مامان که جلوی در ایستاده بود رفتم. دوباره برگشتم و با انگشت به کیمیا اشاره کردم که باز فکر بی جا به سرش نزنه. این بچه چه گناهی داشت؟
از اتوب*و*س پیاده شدم و توی خیابون شرکت پیچیدم. شب دیر خوابیده بودم و به زور بیدار شده بودم. چهار ساعت توی تاریکی اتاق به میعاد فکر کرده بودم. چند بار هم به ساغر sms داده بودم که مطمئن بشم کار دست خودش نداده. آخرین بار فهمونده بود که رو تخت مشغول بودند و من کلی خجالت کشیدم. صدای زنونه ای از پشت سر گفت: ببخشید خانوم.
برگشتم و گفتم: بله؟
-اینجا پاساژ «میلاد» می شناسید؟
romangram.com | @romangram_com