#_ستاره_پنهان__پارت_186


چند ثانیه سکوت کرد و بعد که دید ولش نمی کنم گفت: امشب می خوام پیش کیوان اعتراف کنم. فردا هم به بقیه میگم.

اول متوجه نشدم چی میگه. بعد کم کم فهمیدم منظورش چیه. دوباره از عصبانیت زیاد زبونم بند اومده بود. از حالت صورتم ترسید. وقتی شوکه می شدم نمی تونستم عکس العمل نشون بدم. بعد از مدتی، بازوش رو گرفتم و گفتم: غلط می کنی!

این همه مدت تحمل نکرده بودم که حالا همه چیز رو خراب کنه. کسی کار من رو فراموش نمی کرد فقط سوژه ی جدید پیدا می کردند.

-من نمی تونم یه جا بشینم و ببینم تو بدبخت میشی.

-من بدبخت نیستم.

-دو سال دیگه که از وقت شوهر کردنت گذشت، من چه جوری زندگی کنم؟

-مگه خوشبختی به شوهر کردنه؟ اون هم شوهر نفهمی که چشمش به دهن مردمه!

-اگه یه وقت از کسی خوشت...

-من کسی رو دوست ندارم.

-شاید یکی تو رو دوست داشته باشه.

حرف هاش خیلی مشکوک بود. حس کردم کسی بهش دیکته کرده. توی صورتش دقیق شدم که سریع گفت: چرا اینجوری نگاه می کنی؟

کیمیا توی مغلش وول خورد و من گفتم: من که می دونم کی این حرف ها رو یادت داده.

البته که نمی دونستم ولی می خواستم واکنشش رو ببینم. ابرو بالا انداخت و گفت: کسی با من حرف نزده.

-بهش بگو سحر کسی رو دوست نداره.

-ممکنه اون...

جلوی زبونش رو گرفت و من شکم به یقین تبدیل شد.

romangram.com | @romangram_com