#_ستاره_پنهان__پارت_185


گل از گلش شکفت و تأکید کرد: پسرم اصل داره.

-تازگی ها تا یکی به یه جایی می رسه بقیه رو به جا نمیاره.

بقیه هم حرفم رو تأیید کردند و جو کنجکاو بهتر شد. عمه به پهلوم زد و لبخند زد. اون هم فهمیده بود این حرف ها برای چیه. بهش لبخند زدم و با هم بیرون اومدیم. بی مقدمه گفت: یه روز میام قالیچه ت رو ببینم.

-بفرمایید.

-من رو یاد آقا جانم میندازه... خونه ش رو که خراب کردند.

صورتش ناراحت شد و من گفتم: عمه!

-بله؟

به سمت جالباسی گوشه ی پذیرایی رفت و پالتو و چادرش رو برداشت. دنبالش رفتم و گفتم: می دونی حالت های آقاجون چطوری بود؟ وقتی جوون بود.

-تو هنوز نگران اونی؟

-نگران که نه.

در حالیکه لباس می پوشید گفت: فقط مردها اون مرض رو می گیرند. فقط بعضی هاشون. بابات و داداش هات هم که صحیح و سالمند.

-می دونم. همینجوری پرسیدم.

لبخند زد و گفت: برم. نیکی دیگه از هوش رفته.

از کنارم رد شد. بهتر بود دیگه بیشتر از این کنجکاوی نکنم. ظاهراً کسی دوست نداشت در این باره حرف بزنه. ساغر گوشه ی سالن ایستاده بود و کیمیا رو ب*غ*ل کرده بود. با حسرت به کیوان نگاه می کرد. دوباره با رفتارش داشت نگرانم می کرد. حتی موقع شام هم همینطور بود. مامان گفت: برو لباس بپوش بابات حاضره.

معمولاً مهمونی های شاممون زیاد طول نمی کشید و سریع جمع می شد. حالا هم همه در حال لباس پوشیدن یا جمع و جور کردن و خدافظی بودند. آرش بدبخت هم مثل تازه دامادها دم در ایستاده بود و با همه دست می داد. به ساغر رسیده بودم و حالا به من نگاه می کرد. اطرافمون شلوغ بود. جوری که صدام رو بشنوه گفتم: چرا عجیب غریب شدی؟

فقط نگاه کرد و چیزی نگفت. حس کردم می خواد کار خطرناکی بکنه. هر وقت اینطوری می شد بعدش یه اتفاق بدی می افتاد. دوباره گفتم: چی شده ساغر؟

romangram.com | @romangram_com