#_ستاره_پنهان__پارت_189


منظورش به میعاد بود و من در حالیکه وارد می شدم گفتم: همون بهتر.

سر جام نشستم و سیستم رو روشن کردم. در حال ور رفتن با یکی از برنامه های خود شرکت بودم که وارد اتاق شد و موقع رد شدن از کنار میز گفت: علیک سلام.

جوابش رو ندادم که مکث کرد و بعد گفت: چرا سوار نشدی؟

باز هم جوابش رو ندادم. وارد اتاق خودش شد. نیم ساعت بعد بیرون اومد و گفت: برنامه هام چیه؟

این چه سوالی بود که به خاطرش بیرون بیاد! ساعت 8:30 صبح. فایل ورد مربوط به کارهای روزانه رو باز کردم و گفتم: الان پرینت می گیرم.

-لازم نیست. خودت بگو؟

از روی فایل شروع به خوندن کردم: یه ملاقات ساعت 10:30 صبح با مهندس کیانی دارید. باید یه سری به دکتر مدنی بزنید، امروز هستند. بازبینی نقشه های میدون پاستور. تأیید طرح ِ...

چند ضربه به بالای مانیتور زد و گفت: من اینجام.

سرم رو بلند کردم و منتظر موندم. خودش از رو رفت و نگاهش رو روی میز انداخت. پوشه های روی میز رو تکون داد. انگار عادت کرده بود که به همه بی محلی کنه و چشم بقیه دنبالش باشه!

-شما بهتر از من برنامه هاتون رو می دونید!

حرفی نزد و مثل بچه ها به سمت اتاقش راه افتاد.

دو ساعت و نیم بعد همراه مهندس کیانی که یکی از دوست هاش و مهندس ناظر شهرداری بود، بیرون اومد و بدرقه ش کرد. کوتاه ترین ملاقاتی بود که تا به حال داشت. چند دقیقه معطل توی اتاق ایستاد. دست هاش توی جیب شلوارش بود. حالا که اواخر اسفند بودیم، همین اول صبح کتش رو در می آورد. جلوی پنجره ایستاد و گفت: هوا گرم شده... بگیم شوفاژها رو کم کنند.

خودم رو به نشنیدن زدم. دوباره گفت: بگم؟

-هر طور مایلید.

-من گرمایی ام.

-مهم نیست.

romangram.com | @romangram_com