#_ستاره_پنهان__پارت_183
-پشیمونی ساغر؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت: آره. از خیلی چیزها. می خوام همه چیز رو درست کنم. کاری که با تو کردم رو جبران می کنم.
حس کردم کانتر بمبکار افتاده اما حرفی نزدم. چند دقیقه بعد ساغر بلند شد و به طرف کیوان که کمی دورتر از مامان نشسته بود، رفت. کنارش نشست و موهای کیمیا رو ناز کرد. من هم گاهی اوقات خواب یه دختر کوچولو رو می دیدم که کنار یه رودخونه موهاش رو می بافم.
سرم رو برگردوندم و چشمم به آرش افتاد که حالت صورتش باز تبسم داشت. دیگه اون کینه ای که چند ماه پیش بهش داشتم جای خودش رو به بی تفاوتی مسخره ای داده بود. دلم می خواست بالاخره یه جوری باهاش حرف بزنم و به اون هم بگم ولی نمی خواستم کسی رو کنجکاو کنم.
جوری که زیاد جلب توجه نکنه گفتم: آقا آرش!
17 تا کله به طرفم چرخید. ادامه دادم: میشه با من عکس بندازید به دوست هام نشون بدم؟
تنها چیزی که انتظار نداشت بشنوه همین بود. کاملاً جا خورد. بقیه هم تا حدی تعجب کرده بودند. امین گفت: به من هم هر روز التماس می کنه باهاش عکس بندازم.
-آره. می خوام کلکسیون حیاط وحشم رو تکمیل کنم.
دوباره همه خندیدند. آرش خیلی مودبانه بلند شد و گفت: خواهش می کنم.
گوشیم رو از کیفم در آوردم و با هم به طرف یکی از اتاق ها رفتیم. رو به شمیم گفتم: بیا بنداز.
همراهمون اومد. چند تا فیگور مختلف گرفتیم و شمیم عکس انداخت. منتظر موندم که بره. جلو اومد و گفت: ببین خوب شد؟
گوشی رو از دستش گرفتم و عکس ها رو رد کردم. با هر کدوم گفتم: خیلی خوبه. مرسی.
-خواهش می کنم.
مشغول ور رفتن با گوشی شدم و آرش هم که متوجه منظورم شده بود، نرفت و به سمت قفسه های کتاب و CD چرخید. عاقبت شمیم از رو رفت و خارج شد. آرش روی لبه تخت اتاق قدیمیش نشست. لباس های تو خونه ی سفید پوشیده بود که موهای مشکیش رو پرپشت تر نشون می داد. آروم گفتم: امارات خوش میگذره؟
از اینکه بعد از این همه وقت، اون اخم و تخم همیشگی رو کنار گذاشته بودم و باهاش حرف می زدم تعجب کرده بود. اون هم آهسته گفت: بد نیست. همه ش سر تمرینیم.
آهان. همه ش تمرین می کنید! ما شما فوتبالیست ها رو نمیشناسیم که تو اردوی تیم ملی میرید استخر آفتاب می گیرید! جلوی خنده م رو گرفتم و گفتم: از زندگیت راضی هستی؟
romangram.com | @romangram_com