#_ستاره_پنهان__پارت_182
-شرکت دکتر مدنی. ایشون هم اونجا کار می کنه.
-آهان.
خیر سرم خواستم یه ذره تو سر مال زده باشم که مریم به خاطر از دست دادنش ناراحت نباشه ولی بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت. دهنت سرویس میعاد! دختر مردم رو الکی امیدوار کردی! یاد جای خالیش افتادم. امیر هم نبود که به هوای اون دعوتش کنند. عادت کرده بودم دور و برم ببینمش. بعد توی دلم گفتم «ولش بابا».
ساغر جای خالی مریم رو گرفت. از سرشب تنها گیرش نیاورده بودم که حرف بزنیم. وقتی از در وارد می شد شبیه این آدم هایی بود که می خوان حمله ی انتحاری انجام بدند. زیر گوشم گفت: این جماعت رو ول کن. درست میشه. قول میدم دست از سرت برمی دارند.
-فعلاً اون روی من رو ندیدند.
سعی کردم فراموش کنم که درباره ی مزاحمت آریانا دروغ گفته بود. چیزی در مورد پیشنهادش هم نگفتم. بعد از کمی سکوت گفت: آریا رفت؟
-نمی دونم. به نظر می رسید که بره.
-...
-نمی خواستی من جات برم نه؟ من دوباره خودم رو تحمیل کردم؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت: فقط می خواستم تو دردسر نیفتی.
-فقط همین؟
-منظورت چیه؟
-...
-اتفاقاً کار درستی کردی... می ترسیدم از عهده ش بر نیام.
-می دونم. صد بار از اون روز بهم گفتی.
نگاهش رو دنبال کردم. روی کیوان بود که کیمیای خواب آلود رو توی ب*غ*لش گرفته بود.
romangram.com | @romangram_com