#_ستاره_پنهان__پارت_181
آرش خندید و گفت: از سر شب که دارم با تو حرف می زنم، شام هم که نذاشتی بخوریم!
بابا و عمو و کیوان همزمان خندیدند و امین گفت: چیزی که زیاده شام. بابا ورزشکار باید خاکی باشه.
چند ضربه به شلوارش زد و گفت: ببین. یاد بگیر.
آرش فقط خندید و امین ادامه داد: این قلعه نویی بیست بار تا حالا با قرارداد اومده در خونه مون. اصلاً کلافه م کرده داداش.
بابا ریز ریز می خندید و من با خودم فکر کردم اگر امین نبود تا حالا از دست من دق کرده بود.
آرش: مرد خوبیه. انقدر اذیتش نکن.
امین: نه به جان تو راه نداره... من پرسپولیسی ام.
کیوان: امین از منچستر براش بگو.
حالا من و مامان هم که حواسمون به اون ور بود می خندیدیم.
امین: آره. این مردیکه فرگوسن به خودش جرأت داده از من دعوت کنه.
آرش: داداش سفارش ما رو هم بکن.
دستی جلوی صورتم تکون خورد و به طرف صاحبش برگشتم. شمیم بود. کنار مامان نشست و گفت: شنیدم کارت عوض شده سحر.
بعد سریع به حلقه ی ساغر نگاه کرد و گفت: تو شوهر کنی از رو چی بفهمیم خودتی؟!
به حرف خودش خندید و زن عمو هم پوزخند زد. مامان با اخم سرش رو برگردوند و تابلو بود که یاد 4 تا دونه تار موی بین ابروهام افتاده. به شمیم نگاه کردم. این یه ذره بدجنسی رو از زن عموم به ارث برده بود وگرنه دو ساعت بود که جلوشون رژه رفته بودیم. با لباس های مختلف! حوصله ی بحث نداشتم. لبخند زدم و گفتم: آره. تو یه شرکت.
مینو ضربه ای به شمیم زد که جمع تر بشینه و اون هم جا بشه. نشست و گفت: تو شرکت آقا میعاد؟!
همه ی چشم ها به سمت مریم چرخید. مرده شور فامیل های ما رو ببره!
romangram.com | @romangram_com