#_ستاره_پنهان__پارت_180
-...
-بیا بریم. از همه چی دور شیم. یه زندگی آروم داشته باشیم.
لحن صداش خیلی افسرده بود، اما پیشنهادش وسوسه م می کرد. مثل وقتی که با بچه های مدرسه درباره ی آرزوهامون حرف می زدیم. به خونه رسیده بودم. کلید رو توی قفل در انداختم. دوباره پرسید: میای؟
من هیچ آینده ای اینجا نداشتم. دهنم رو باز کردم بگم «آره» که دستم به جغد دسته کلیدم خورد. توی چشم های سیاهش زل زدم و غم و نیاز عجیبی به وجودم هجوم آورد. جغد رو توی دستم فشار دادم و گفتم: نه.
هیچ کدوممون انتظار این جواب رو نداشتیم. برای چند ثانیه همه ی فکر و ذهنم درگیر «دیگه هیچ وقت ندیدن میعاد» شده بود. حتی نمی خواستم به دلیل این حسم فکر کنم. نمی خواستم جدی بگیرم. حسی که مدت ها بود انکارش می کردم حالا جلوم قد علم کرده بود. آروم گفتم: تو این کار رو به خاطر آرامش نمی کنی.
-...
-به خاطر فراموش کردن نمی کنی.
کلید رو از قفل بیرون آوردم و توی کیفم انداختم. هنوز چیزی نگفته بود.
-می خوای صورت ساغر همیشه همراهت باشه.
جوابی نداد. خودش هم می دونست که دلیلش همینه. روی پله های طبقه ی اول ایستادم و گفتم: چیزی رو به زور نخواه، شاید سهمت یه جای دیگه ست... بگرد تا پیداش کنی.
آه کشید و گفت: آره. آسمون هیچ کس بی ستاره نیست.
بدون حرف دیگه ای قطع کردیم و من پله ها رو با کمترین سرعتی که می شد طی کردم. تنها شانسی که به سراغم اومده بود رو به خاطر اون شازده ای که می خواست سر به تنم نباشه، از دست داده بودم. اما اصلاً احساس پشیمونی نمی کردم.
دوباره به ساعت دیواری نگاه کردم. عقربه ها 9:10 رو نشون می دادند. همین که از شرکت رسیده بودم، راه افتاده بودیم. خمیازه ی دیگه ای کشیدم و مامان که رو به روم نشسته بود با چشم و ابرو اشاره کرد که اینجوری نکنم. دست خودم نبود. تو خونه ی عمو هیچ چیز هیجان انگیزی نبود به جز مردی که بیشتر عادت داشتیم با لباس تیم های مختلف و از پشت شیشه ی تلوزیون ببینیمش. دوباره به سمتش نگاه کردم. به بهانه ی عید و سر زدن به ایران اومده بود ولی دلیل اصلیش مصدوم شدن پاش بود وگرنه هنوز وسط اسفند بودیم! داشت به من نگاه می کرد. لبخند زد. این سومین بار توی امشب بود! زنش برنگشته بود ولی همه می دونستند که اومده و اینجا رو قابل ندونسته. در واقع لطف بزرگی به ما کرده بود. کسی چشم دیدنش رو نداشت و من امیدوار بودم حداقل در مورد خودم حسادت دلیلش نباشه.
اگر به دوست هام می گفتم که «آرش نظری» یه زمانی از من خوشش می اومده و حالا هم مدام بهم لبخند می زنه، از تعجب شاخ در می آوردند. من به هیچ کدوم از دوست های دانشگاهیم نگفته بودم که خط حمله ی استقلال پسرعموی منه. در واقع اون موقع انقدر معروف نشده بود. بعد هم که به خاطر کینه ای که ازش داشتم حرفی نمی زدم.
از بعد شام مریم بین من و ساغر نشسته بود و عملاً هر سه چرت می زدیم. ترجیح دادم به جای صدای ویزویزی که بین خانوم ها شنیده می شد به مزه پرونی های امین گوش بدم. از وقتی آرش رو دیده بود دست از سرش بر نمی داشت. دیگه تیشرت و توپی نداشت که برای امضا نداده باشه.
-آرش خان! کمتر خودتو برا ما بگیر لژیونر!!
romangram.com | @romangram_com