#_ستاره_پنهان__پارت_179
به اتاق فریبا رفتم تا تسویه حساب کنیم. تمام مراحلش توی سکوت گذشت. فریبا به نشونه ی خداحافظی سر تکون داد و خواست حرفی بزنه ولی جلوی خودش رو گرفت. با همه خداحافظی کردم. کمی چشم چرخوندم که نازی رو ببینم و وقتی دیدم نیست، از مزون بیرون زدم. تمام طول مسیر رو به این فکر می کردم که چطوری می تونم پوز فریبا رو بزنم. فکرهای عجیبی به ذهنم رسیده بود. مهمترینش این بود که با آریانا برم. اون طرف به استایلرها و دیزاینرها خیلی بها می دادند. می تونستم یه سالن مد بزنم. معروف بشم و حتی اسمم به گوش فریبا و دوست هاش برسه. نفسم رو فوت کردم و به خودم گفتم «بیدار شو».
طول کوچه ی شلوغ پلوغمون رو قدم می زدم و مواظب بودم که ماشین ها آب و گل رو به سمتم نپاشند. صبح بارون زده بود و جوب های این اطراف مشکل داشت. واقعاً چی می شد اگر می رفتم. کسی هم آشنا نبود که گذشته م رو مدام به روم بیاره. همه غریبه بودند. چشمم هم زیاد به خواهرم نمی افتاد که خجالت بکشم. ایستادم و گوشیم رو درآوردم. اول یه نگاهی به دور و بر کردم که از نبودن بابا مطمئن بشم. بعد از مکث چند ثانیه ای شماره ی آریانا رو گرفتم. کاملاً مصمم بودم که از این بلاتکلیفی در بیام و یه تکونی به زندگیم بدم.
بعد از یه بوق جواب داد: سلام.
-سلام.
-تصمیم گرفتی؟
احتمالاً فکر نمی کرد به این زودی جواب بدم.
-بله.
-خب؟
-اول بگو دلیل بردن من چیه؟
-می خوام ازدواج کنم. همین.
دوباره به سمت خونه حرکت کردم و گفتم: چرا من؟
-وقت ندارم دنبال دختر بگردم. به خاطر سه سال پیش مادرم دیگه تحویلم نمی گیره... چرا تو نه؟
-من فقط ظاهرم شبیه خواهرمه. هیچ شباهت دیگه ای نداریم.
-می دونم. اگر داشتی اصلاً به پیشنهادم فکر هم نمی کردی!
ازدواج با عشق سابق خواهر... راست می گفت ولی حرفش بهم برخورد و گفتم: به ازدواج با تو فکر نکردم، به رفتنم از ایران فکر کردم!
بعد از کمی سکوت گفت: تو رو زیاد نمیشناسم. اما کاری که برای خواهرت کردی خیلی قابل احترامه.
romangram.com | @romangram_com