#_ستاره_پنهان__پارت_178
مرضیه: این یعنی دیگه نپرسیم؟
مهدیس: قربون آدم چیزفهم.
با یادآوری آقاجون لبخند زدم و گفتم: یادش به خیر.
هانی: خدا رحمتش کنه.
بعد از سکوت غمگینی مهدیس پرسید: تو چرا انقدر بی روح اومدی؟!
با تعجب گفتم: چی؟
هانی: راست میگه. تو هیچ وقت بدون آرایش نبودی.
تو این دو روز تمام مدت به رفتن به سوئد فکر می کردم. حالا که موقعیتش پیش اومده بود دلم نمی اومد از دستش بدم. از بس فکر و خیال خارج رفتن داشتم که آرایش کردن توش گم بود. اما حال و هوای محل کار جدیدم هم روی روحیه م بی تاثیر نبود. شونه بالا انداختم و خواستم چیزی بگم که در باز شد و فریبا توی چارچوب ایستاد. فقط براش سر تکون دادم که گفت: جشن گرفتید؟!
مهدیس و مرضیه سریع بلند شدند و هانی گفت: سحر همین چند دقیقه پیش اومد.
-بله. خبرش رسید.
و به من لبخند زد که به بی مزگی لبخندی بود که من تحویلش دادم.
- شنیدم کار خوبی پیدا کردی؟
- خدا رو شکر بله.
با پوزخند گفت: از اولش هم به درد همون کارهای اداری می خوردی!
من هم پوزخند زدم و گفتم: زمان همه چیز رو مشخص می کنه.
رو به بچه ها ادامه دادم: بچه ها من دیگه باید برم. تا بعد.
romangram.com | @romangram_com