#_ستاره_پنهان__پارت_175
-من که نمی خوام زن غیر ایرانی بگیرم. شاید دیگه برنگردم ایران.
-...
-فکرهات رو بکن. زنگ می زنم.
تماس رو قطع کرد. هنوز به گوشی تو دستم نگاه می کردم.
فروشنده با یکی از کاغذ کادو ها از جلوی در برگشت و گفت: این؟
- نه. اونی که قلب داشت رو زمینه ی مشکی.
پشت چشم نازک کرد و با اکراه برگشت. ابروهای نازکش به هیکیل مردونه ش نمی اومد. از همون جا نشون داد: این؟
- بله.
به عروسک پشمالویی که توی کاغذ پیچیده می شد نگاه می کردم. مهدیس از اینجور چیزها خیلی خوشش می اومد. وقتی جلوی در مزون از تاکسی پیاده شدم، دلم واقعاً ه*و*س اون روزها رو کرده بود. حتی آینه های آسانسور هم من رو یاد خاطره هام مینداخت. بعد از سه هفته رفت و آمد به شرکت، دوباره یکی از مانتوهای شیک و رنگ روشنم رو پوشیده بودم. در مزون طبق معمول این ساختمون ِ تقریباً تجاری باز بود. برای مسئول سالن که پشت میزش نشسته بود لبخند زدم. با خوشحالی بلند شد و احوالپرسی گرمی کردیم. گفتم: بچه های ما کجان؟
- تو اتاق دیزاین.
- مرسی.
به همون سمت رفتم و کادو رو پشتم قایم کردم. در زدم. خود مهدیس در رو باز کرد. با دیدنم، ذوق کرد و جیغ کوتاهی کشید.
- مرخصی گرفتی؟
چند وقت بود که فقط تلفنی باهاشون حرف می زدم. از بالای شونه ی مهدیس نگاهی به مرضیه و هانی انداختم که با لبخندهای گل و گشاد آمادگی خودشون رو اعلام کردند. بسته رو از پشتم بیرون آوردم و هر سه با هم گفتیم: تولدت مبارک!
مهدیس خندید و بعد گفت: ک*ث*ا*ف*ت ها فکر کردم یادتون رفته... چرا امروز؟
تولدش پنجشنبه بود و ما امروز یعنی شنبه تبریک گفته بودیم. درواقع می خواستیم اینطوری غافلگیرش کنیم. بسته های کادو رو با کلی «دستت درد نکنه» و «چرا زحمت کشیدی» و... گرفت. هانی برای آوردن کیک از داخل یخچال رفت و ما میز رو آماده کردیم. مهدیس کادوها رو برداشت و گفت: اول هدیه ها.
romangram.com | @romangram_com