#_ستاره_پنهان__پارت_174
با خنده ی نصفه و نیمه ای که مثلاً می خواست من پررو نشم ادامه داد: یکیشون انصراف داد!
لبخند زدم و منتظر رسیدن شدم. مامان اصرار کرد که شام بمونه اما رفت. مقنعه م رو در آوردم و آویزون کردم. گوشیم زنگ خورد. از بس صداش رو کم کرده بودم، به زحمت شنیده می شد. شماره ی آریانا بود. دستم رو روی سرم گذاشتم و با بی حصلگی جواب دادم.
فکر می کردم دیگه تموم شده ولی گفت: نمی خوام مزاحم بشم. زنگ زدم چیزی بگم.
با صدای آهسته گفتم: خودش رو که دیدی!
-آره. با تو کار دارم.
-خب؟
-دارم میرم. بیشتر از این نمی تونم بمونم. کارهای رستورانم رو هواست.
-چرا به من میگی؟
-با من میای؟
چیزی که شنیده بودم میخکوبم کرد. اصلاً انتظارش رو نداشتم. با تعجب گفتم: من؟!
-آره. همه منتظر بودند سه سال پیش این کار رو کنم. حالا می کنم.
-من منتظر نبودم.
-...
-این کار رو به خاطر خواهرم کردم، نه تو.
-می دونم. می خوای اینجا بمونی که چی؟ با من بیا. درآمدم خوبه. کمکت می کنم به خواسته هات برسی.
-چرا؟
romangram.com | @romangram_com