#_ستاره_پنهان__پارت_173
یادم افتاد که ما دیرمون شده بوده ولی هنوز ایستادیم. همراهش به طبقه ی پایین رفتم. وقتی سوار ماشین شدم، گفتم: می خوایید عقب بشینم؟
راه افتاد و گفت: دیگه که نشستی.
از پنجره به بیرون نگاه کردم. از پارکینگ خارج شد. برای چند نفر بوق زد و دست تکون داد. حالا امروز همه این دور و بر ول بودند! هنوز به خیابون اصلی نرسیده بودیم که گفتم: می دونستید شوهر داره؟
-کی؟
-خانوم قیاسی.
-ربطی به من نداره.
-اتفاقاً داره... مگر اینکه خیلی از مرحله پرت باشید.
پوزخند زد و گفت: مطمئن باش نیستم. بهتر از بقیه می فهمم کی... احساسی بهم داره.
و برگشت و چند ثانیه به چشم های من خیره شد. من اصلاً به روی خودم نیاوردم. دوباره به خیابون نگاه کرد و گفت: و خودش رو میزنه به اون راه!
آب دهنم رو قورت دادم و سکوت کردم. این چی می گفت؟! من که حسی بهش نداشتم... امیدوار بودم که نداشته باشم. خودش سکوت رو شکست: من مسئول خطای مردم نیستم... کاری هم نکردم که کسی هوایی بشه.
توی دلم خندیدم. همین طرز رفتار و اخلاقش بیشتر هوایی می کرد. به خصوص تو همچین شرکتی. خیلی عادی پرسیدم: ازش خوشت میاد؟
با اخم نگاهم کرد و چیزی نگفت. خودم جوابش رو قبل از پرسیدن می دونستم. دوباره گفتم: شاید با همسرش مشکل داره. شاید بخواد طلاق بگیره. منظورم اینه که...
با کلافگی حرفم رو قطع کرد: زندگی مردم به من ربطی نداره.
توی دلم گفتم «پس کیه که یه هفته ست داره زاغ سیاه منو چوب می زنه؟!!!». فرمون رو چرخوند و همزمان گفت: چند بار حال پسرش رو پرسیدم که شوهرش رو یادآوری کنم... شاید خیالات برش داشته! از دست شما زن ها.
-مطمئناً همه ی زن ها تو حسرت شما نیستند آقای مهندس!
-خدا رو شکر...
romangram.com | @romangram_com