#_ستاره_پنهان__پارت_172


-دارم میرم طرف های خونه ی شما... به ساختمون سر می زنم، می رسونمت.

سر تکون دادم و برنامه ای که باز بود رو بستم و وسایلم رو جمع کردم. رفتارش خیلی عوض شده بود. من تمام تلاشم رو می کردم که اون حرکت دیروزش، بعد از ملاقات آریانا رو فراموش کنم و عادی باشم ولی خودش خیلی تابلو بود.

جلوتر از من از اتاق بیرون رفت. موقع قفل کردن در، سرش رو پایین انداخت و رفت. با تعجب برگشتم و دیدم لیلا مشغول عوض کردن شالش بوده. گفت: گفتم تا سالن خلوته این رو در بیارم!

خندیدم و گفتم: عیبی نداره.

-آره بابا... این که نگاه نمی کنه.

بعد مثل پیرزن ها با صدای آروم ادامه داد: به مرد بودنش هم والا شک کردم!

دیگه به این کارهای لیلا عادت کرده بودم. خندیدم و گفتم: چرا داری رنگ عوض می کنی؟

به پایین اشاره کرد و گفت: حاج آقا زرشکی دوست داره.

یاد رحمتی پررو افتادم و گفتم: با اون سلیقه ت!

با خنده دست دادیم و من به سمت راهرو رفتم. وسط پله ها منتظر ایستاده بود. آروم گفت: چند متر دور تر از شرکت منتظر باش.

از این همه رعایت کردنش تعجب می کردم اما خوشم می اومد. گفتم: باشه.

حرکت کرد و از من فاصله گرفت. دوباره پایین پله ها ایستاد. خواستم بگم «خیله خب. اصلاً میرم ته خیابون» ولی نگاهش به رو به رو بود. وقتی بهش رسیدم متوجه خانوم قیاسی شدم که با لبخند به این سمت می اومد. برای من سر تکون داد. ناخودآگاه می خواستم بپرم و کله ش رو مثل این سریال های خون آشامی از جا بکنم ولی به جاش فقط سر تکون دادم. رو به میعاد گفت: مهندس! قبلاً بیشتر به بخش ما سر می زدید؟!

-معذرت می خوام دیرمون شده.

و رو به من ادامه داد: بفرمایید.

به پله هایی که به سمت پارکینگ می رفت اشاره می کرد. تعجب کرده بودم. طرز صحبتش به من برخورد ولی قیاسی با لبخند دور شد. به میعاد نگاه کردم که برای اینکه مودب به نظر برسه لبخند می زد. ولی کارش اصلاً مودبانه نبود. نمی تونستم انکار کنم که این رفتارهای سرسنگینش خیلی برام جذاب بود. ولی من این وسط چه کاره بودم که نظر بدم؟!!!

زیر لب گفت: بیا دیگه!

romangram.com | @romangram_com