#_ستاره_پنهان__پارت_171


- از یه قالیچه ی کهنه و داغون؟!

سر تکون داد. من از ترحم بدم می اومد. گفتم: چقدر می خرید؟

- چقدر واسه سالنت پول لازم داری؟ همون قدر.

تعجبم بیشتر شد و تو فکر رفتم. چرا باید برای یه قالیچه ی بی ارزش انقدر پول می داد؟! اگر به قول خودش قصد کمک داشت، چرا انقدر زیاد؟!! بالاخره گفتم: قالیچه یادگاریه.

روی ریش نامرتبش دست کشید و گفت: هر طور راحتی. پس می تونی پول رو به عنوان وام ازم بگیری.

- ممنون... اگه آمادگیش رو پیدا کردم.

به اطراف نگاه کرد. قصد رفتن نداشت و حالا که دو دقیقه مثل بچه ی آدم جلوم نشسته بود دلم به طرز عجیبی می خواست گفتگو رو ادامه بدم. یاد حرف اون روزش افتادم که پرسیده بود «چی دیدی؟». جوری که ضایع نباشه حرف رو به اون سمت کشوندم. با لحن آرومی گفتم: گاهی... یه حسی... مثل فشارهای عصبی دارم.

این جمله رو انتخاب کردم که مثلاً بداخلاقی هام رو توجیه کرده باشم اما قصدم رسوندن منظورم بود. صورتش نگران شد. بلند شد و به طرف پنجره رفت که نگاهش به بیرون باشه. شاید لحنم زیادی ملایم بود. خودم رو جمع و جور کردم.

- چه جور فشاری؟

- دقیق نمی دونم.

- از کی؟

- تازگی ها.

بعد از مکث طولانی به طرفم برگشت و گفت: عادت می کنی.

همین؟!! نگاهش هنوز پایین بود. جوگیر! چیزی نگفتم و اون وارد اتاقش شد.

پنج دقیقه به پنج بود که جلوی میزم ایستاد و گفت: جمع کن بریم.

-شما برید. کارم تموم بشه خودم قفل می کنم.

romangram.com | @romangram_com