#_ستاره_پنهان__پارت_170
- فعلاً پول جمع می کنم. شاید بتونم یه سالن تأسیس کنم.
- خیلی طول می کشه.
- می دونم. چاره ای نیست.
به جلو خم شد. آرنج هاش رو روی زانوهاش گذاشت و گفت: اگه...
- چی؟
- اگه انقدر پول لازم داری من می تونم کمکت کنم.
ابروم خود به خود بالا رفت و گفتم: برای چی شما کمک کنید؟
در حالیکه با انگشت هاش بازی می کرد گفت: چه عیبی داره؟
کاملاً مشخص بود که فکرش هنوز مشغول ماجراییه که تازه فهمیده. شاید از تهمت هاش به من پشیمون شده بود. شاید دلش سوخته بود و می خواست یه کاری برام بکنه. به هر حال نیت بدی نداشت. گفتم: ممنون. ولی ممکن نیست همچین چیزی رو قبول کنم. بابام من رو می کشه.
یک دقیقه سکوت کرد و بعد گفت: میشه یه کار دیگه کرد.
- منظورتون چه کاریه؟
- می تونی... می تونی قالیچه ت رو به من بفروشی. پدرت هم قانع میشه.
با تعجب نگاهش کردم. قالیچه رو پاک فراموش کرده بودم. گفتم: فکر نمی کنم اون ارزش مالی داشته باشه.
- نگران این نباش... قصدم کمکه.
- ...
- من از این جور چیزهای قدیمی خوشم میاد.
romangram.com | @romangram_com