#_ستاره_پنهان__پارت_168
گرما زیر پوستم دوید. از این حرکت بعیدش گیج شده بودم. تند دستش رو پایین آورد و پشتش قایم کرد. نگاهش خیلی م*س*تأصل شده بود اما هجوم حس های مختلف پشیمونی و خوشحالی و دلسوزی و غم رو می شد از صورتش خوند. به خصوص که برعکس همیشه خیره شده بود. بالاخره بعد از این سکوت پرسید: چرا به خاطر دو نفر دیگه زندگیت رو خراب کردی؟
ته دلم از این که فهمیده بود خوشحال بودم. فقط گفتم: چون اگر اون هم جای من بود همین کار رو می کرد.
چند لحظه فکر کرد و بعد از جلوم کنار رفت. جوابم قانع کننده بود. به سمت خروجی رفتم و حتی برنگشتم که حالش رو ببینم. دلم برای آریانا هم می سوخت. دو تا چهارراه قبل از خونه ی ساغر از تاکسی پیاده شدم. باید قدم می زدم و فکر می کردم تا آروم تر بشم. تا بتونم چیزی از ماجرایی که تازه فهمیده بودم به روم نیارم. من آدمی نبودم که درباره ی کسی قضاوت کنم. به خصوص خواهرم.
دیشب جلوی چشم های کنجکاو مامان و بابا، با هر کی میشناختم تلفنی صحبت کرده بودم که حال و هوای گذشته و خودم و ساغر از سرم بره. ولی هنوز خیلی غمگین بودم. نفسم رو پوف کردم و عکس رو بستم. یاد مزون افتاده بودم و تو نت لباس های مجلسی و عروس سرچ می کردم. حوصله ی کار کردن نداشتم. امروز هم زیادی سرم خلوت بود. هر کدوم از لباس ها من رو یاد طرح های خودم مینداخت و ناراحتم می کرد. قبل از اینکه بتونم خلاقیت هام رو ابراز کنم، تکراری می شدند. دنیای مد راکد نبود. منتظر پولدار شدن من هم نمی موند.
تلفن زنگ خورد و مرد بعد از سلام و خسته نباشید گفت: میشه از مهندس بپرسید هنوز نقشه ی ساختمون ارکیده رو بازبینی نکرده؟
- بله. اسمتون رو لطف می کنید؟
- اسدی هستم. از پایین. اگه حاضره بیام تحویل بگیرم.
- الان می پرسم. خودم تماس می گیرم.
- ممنون عزیزم.
جانم؟!! هنوز گذار همه ی کارمندها اینجا نیفتاده بود که به اسم بشناسمشون. به لطف غرغر های میعاد و زونکن های تنبیهیش، از اتاق بیرون نمی رفتم. داخلی میعاد رو گرفتم. جواب داد: بله؟
- آقای اسدی تماس گرفتند. بازبینی نقشه ی ساختمون ارکیده تموم شده؟
- نه. امروز ذهنم درگیره، نمی تونم. بگو فردا.
- باشه.
- سیستمت عکس خوب باز می کنه؟
از سوالش تعجب کردم و گفتم: چی؟!
- سرعت دانلودش چطوره؟
romangram.com | @romangram_com