#_ستاره_پنهان__پارت_167


به اتاقی که حالا ازش فاصله گرفته بودیم اشاره کرد و گفت: شاید اون نفهمه ولی من احمق نیستم.

-...

-ماشین باباش دم دره.

-اومدم نصیحتش کنم که مزاحم خواهرم نشه. به درد هم نمی خورند.

سر تکون داد و با آرامشی که به نظر ساختگی می اومد گفت: آره. این حرفت رو باور می کنم. به خاطر خواهرت اومدی... دیگه حاضری چه کارهایی براش کنی؟

و با عصبانیت بیشتری گفت: تا کی؟

- اشتباه متوجه شدید.

به سمت خروجی ساختمون رفتم. دنبالم اومد و گفت: دیدمت که با عجله رفتی خونه ش و با لباس های اون بیرون اومدی!

تعقیبم کرده بود و من احمق نفهمیده بودم. حتماً چیزی از حرف هامون شنیده بود. بدون توقف گفتم: سحر اومد خونه که مراقب دخترم باشه تا من برگردم.

آستین مانتوم رو گرفت که نگه ام داره. ایستادم و به طرفش برگشتم. سریع آستین رو ول کرد و گفت: این همه پنهان کاری واسه چیه؟ من تو رو میشناسم.

چند بار دهنم رو باز کردم که حرفی بزنم ولی چیزی برای گفتن نداشتم.

-می خوای برای خواهرت دردسر نشه؟ چرا؟

-...

-اون موقع هم شوهر داشت، هم بچه.

تنفر توی صورتش موج می زد. عصبانی گفتم: دارید جلوی روم به من تهمت می زنید!

سرعتم رو به سمت خروجی حیاط بیشتر کردم. تند تر اومد و جلوم ایستاد. مجبور شدم قبل از برخورد باهاش بایستم. حالم خوب نبود. دوباره داشتم قاطی می کردم و دلم نمی خواست اون حرف زشتی از زبونم بشنوه ولی وقتی عصبی می شدم، دست خودم نبود... یه جور خاصی نگاه می کرد. دستش رو از کنار مقنعه ی طرح دار با دو نوار طلایی، به سمت زخم روی شقیقه م برد و گفت: من بدون این هم میشناسمت.

romangram.com | @romangram_com