#_ستاره_پنهان__پارت_166


-آریا! می خواستی رو در رو حرف بزنیم که زدیم. همه چیز تموم شده.

-...

-مثل دفعه ی قبل با این دیوونه بازی ها نمی تونی خامم کنی که بی منطق تصمیم بگیرم.

-منطق یعنی چی؟ از کسی می ترسی؟ من همه چیز رو ردیف می کنم.

به بچه ی تو ب*غ*لش نگاه کرد و گفت: کیمیا رو هم می بریم. مثل بچه ی خودم بزرگش می کنم.

دیگه اعصابم از همه چی خرد شده بود و التماس توی صداش بدتر از همه بود. به نشونه ی «نه» سرتکون دادم و اون با بغض گفت: من نمی تونم باور کنم عاشقش شدی.

پسر وول خورد. پلک هاش رو باز کرد و با دیدن آریانا «عمو» گفت و دوباره بست. به سمت در رفتم و گفتم: یه روز کسی رو می بینی که یادت میره ساغری هم بود.

این جمله زیادی شبیه حرف های خودم بود. فقط با قیافه ی وارفته نگاهم کرد. با خدافظی کوتاهی بیرون رفتم و در رو بستم. اگر بیشتر اون تو می موندم شاید بو می برد. حس بدی داشتم و از حال و هوای اتاق ناراحت بودم. فکر نمی کردم ساغر اینطوری باشه. من بهترین کار رو کرده بودم. اگر اون شب به آریانا مشکوک نمی شدم و دنبال سحر نمی رفتم خونه، اگر به جای من اسم ساغر سر زبون ها می افتاد واقعاً فاجعه بود. برای مردم مهم نبود حقیقت داشته باشه یا نه که البته حالا فهمیده بودم حقیقت داشت! مردم حرف خودشون رو می زدند. هیچ وقت قیافه ی کیوان وقتی به صورت عصبی آریانا و ساغر که هنوز گیج و مات بودند، نگاه می کرد و با من درباره ی آبروریزی سحر! حرف می زد، از ذهنم پاک نمیشه. حتی به خاطر کار خواهر زنش هم دیوونه شده بود! به عنوان ساغر گفته بودم وقتی رسیدم هر دو رو دیدم و خواستم زودتر آریانا رو رد کنم که بقیه وارد شدند.

قصد اصلی خودم هم همین بود. برای آماده کردن خونه زودتر اومده بودم که خونه رو واسه جشن بدرقه و قربونی چک کنم. اما در واقع می خواستم مطمئن بشم که آریانا مزاحم ساغر نشده. وقتی تو خونه دیدمش از تعجب فکم افتاد. خود ساغر هم جا خورده بود و نمی دونست مسیر ماشین عروس عوض شده. فرصتی نداشتیم که آریانا رو رد کنیم. حتی از پنجره هم نمی شد و طبقه ی سوم بودیم. وقتی کیوان و بابا و بعد عمو و زن عمو وارد شدند، من تصمیم آنیم رو گرفتم و به جای ساغر با کیمیا جلو رفتم. اگر با مانتو نبودم و آرایشمون مثل ماسک عمل نکرده بود، ممکن بود متوجه بشند. جشن به هم خورد و آریانا با بدبختی از زیر دست بابا در رفت. من و ساغر با بیشترین سرعت آرایشمون رو پاک کردیم و سر جای خودمون برگشتیم. همین... به همین سادگی.

تاریک روشن غروب حالم رو بدتر می کرد. تکیه م رو از دیوار کنار در برداشتم. خواستم حرکت کنم که صدایی از سمت راست گفت: چرا؟

پلک هام رو روی هم فشار دادم و سعی کردم کاملاً عادی باشم. چرا دست از سرم بر نمی داشت؟! جلوتر رفتم و با لحن ساغر گفتم: آقای مهندس شمایید؟!!

حرفی نزد و لباس های فرمم رو از نظر گذروند. دوباره گفتم: واسه مناقصه ی این مجتمع سر زدید؟

-تو واسه چی اینجایی؟

کمی جا خوردم. این مدل حرف زدن با ساغر نبود. حرکت کردم و با تعجب گفتم: بله؟!

همراهم اومد. با صدای آهسته اما عصبی گفت: بس کن!

-حالتون خوبه مهندس؟

romangram.com | @romangram_com