#_ستاره_پنهان__پارت_165
دست هام رو به عادت ساغر پشتم گره زدم.
-اگه فقط تعهده که شوهر بدبختت هم حقش نیست. چرا هر دقیقه یه چیز میگی؟!! یه روز میگی عاشقشی، فرداش تعهد داری؟!!
سریع گفتم: من کیوان رو دوست دارم. زندگیم خوبه.
صورتش ناراحت شد و گفت: دروغ میگی.
-...
-مگه سه سال چی رو عوض می کنه؟ من بعد از پنج سال عوض نشدم.
-بسه.
-باورم نمیشه. همه چی داشت خوب پیش می رفت. اگه...
دلم خیلی گرفت. جمله اش رو کامل کردم: اگه سحر خودش رو نمینداخت وسط؟
پسربچه تکونی خورد و من دوباره گفتم: اگه به رفتار تو شک نمی کرد و زودتر از بقیه خودش رو نمی رسوند چی؟ یادته عروسی امیر به گند کشیده شد؟ یادته آینده ی خودش رو...
سرش رو پایین انداخت و گفت: می دونم اما همه چیز رو خراب کرد. ما تصمیمون قطعی بود؟ تو مثل الان شک نداشتی؟ وقتی قرار بود بریم سوئد حرف مردم چه اهمیتی داشت؟
چه جالب! پس اون موقع ها قرار گذاشته بودند که ساغر طلاق بگیره و برند. در حالیکه من تمام مدت تصور می کردم، آریانا به قصد مزاحمت دور و بر ساغر میاد. پوزخند زدم.
-همه چیز از همون روزی که رفتی سوئد خراب شده بود.
-تو نخواستی خانواده ت رو ول کنی... می تونستی همون موقع با من بیای.
-تو می تونستی بمونی.
از اون ماجراها با خبر بودم. حرفی نزد. می دونستم ساغر چه جوری صداش میزنه.
romangram.com | @romangram_com