#_ستاره_پنهان__پارت_164


-...

-گفتم میرم سوئد فراموشت می کنم، برگشتم شوهر کرده بودی... دوباره رفتم که واقعاً فراموشت کنم، برگشتم میگی «قرار نبود بیای»... دفعه ی بعدی که برگردم چی میشه؟

نمی دونستم باید چکار کنم. در اصل اومده بودم که بی دردسر آب پاکی رو روی دستش بریزم. دوباره گفت: چرا چیزی نمیگی؟ می خوای تحویل پلیسم بدی؟

فضای ناراحت کننده ای بود. خصوصاً سر و وضعه به هم ریخته ی اون که با روزی که تو کافیشاپ دیده بودمش خیلی فرق داشت. گفتم: من نمی خوام خونه زندگیم از هم بپاشه.

-ساغر! همین؟

-چه انتظاری داری؟

-کی بود می گفت از لج من شوهر کرده؟! کی بود می گفت نمی تونه من رو فراموش کنه.

چی؟! از حرفش تو فکر رفتم. حالا دیگه شک کرده بودم که تو عروسی امیر ساغر به خاطر بی تابی کیمیا برگشته بود خونه یا...

-گذشته ها رو زنده نکن.

-می خوای همه ی عمرت رو اینطوری زندگی کنی؟ به خاطر بچه؟

چی می گفتم که گاف نداده باشم؟ ساغر گفته بود وارد جزئیات نشم اما حق داشتم بدونم به خاطر چی خودم رو قربانی کردم. واسه نجات خواهر بی گناهم یا خواهر گناهکارم؟

جلوتر رفتم و گفتم: همون شب تو مجلس جوابت رو دادم.

حالا این جواب چی بود، خدا می دونست! امیدوار بودم اطلاعات به درد بخور بده ولی با تعجب گفت: پس چرا حالا حرفت رو عوض کردی؟

جمله توی دهنم یخ زد. پس اون شب مزاحمتی در کار نبوده و ساغر به میل خودش راهش داده... تو اتاق من! این نرفتنش به خونه ی خودش رو توجیه می کرد. ممکن بود همسایه هاش بویی ببرند. هرچند که بهانه ش نزدیکی خونه ی امیر به مال ما بود که برای بدرقه خودش رو برسونه. البته بابا کارش رو راحت تر کرد!! گوسفند قربونی رو به خونه ی خودمون آورد. از فکرهایی که درباره ی خواهرم تو سرم بود دلخور بودم.

خونسردی خودم رو حفظ کردم و گفتم: برگشتن تو چیزی رو درست نمی کنه!

گیج نگاه می کرد. دوباره گفتم: من به یکی تعهد دارم. تو هم باید بری دنبال سرنوشتت.

romangram.com | @romangram_com