#_ستاره_پنهان__پارت_161


برگشتم و گفتم: چی؟

-آورده که به بابای جدیدش عادت کنه.

آروم به حرف خودش خندید.

-مگه شوهر داشته؟!

دوباره خندید و گفت: داره.

با گیجی گفتم: چی داری میگی؟!!

صداش رو پایین آورد و گفت: خیلی ساده ای سحر!... من نمی خوام گناه کسی رو بشورم ولی معلومه که داره واسه بعد از طلاقش برنامه ریزی می کنه. لقمه ی خوبی رو هم برداشته.

هنوز با گیجی نگاهش می کردم و نمی تونستم هضم کنم.

-به دنیای واقعی خوش اومدی!

نگاهم به لیوان خودکارهای روی میز بود و پای راستم با هر تیک ساعت یه ضرب روی پارکت کف اتاق می زد. از ظهر که ساغر زنگ زده بود تا همین الان دلهره داشتم و هر لحظه بیشتر می شد. همه چیز رو برای رفتن و تموم کردن ماجرا آماده کرده بود. دیگه نباید بیشتر از این کش پیدا می کرد. ممکن بود توی تعطیلات عید اتفاق بدی بیفته. هنوز ساعت 4:30 بود و نمی شد شرکت رو پیچوند. میعاد از اتاقش بیرون اومد و گفت: من دارم میرم.

از دو روز پیش که تو اتاق رئیس دیده بودمش دیگه سعی می کردم برخوردم رو باهاش به حداقل برسونم که این تنش ها کمتر بشه. خودش هم همکاری می کرد. فقط سر تکون دادم. داشت مانیتور خاموش و میز مرتب شده رو بررسی می کرد. دست به سینه جلوی پنجره رفتم که سریع تر بره.

-ظاهراً شما بیشتر عجله داری!

حرفی نزدم. با کنایه گفت: کسی منتظره؟

با آرامش گفتم: زنگ زدم به آژانس.

ماشین هنوز نرسیده بود و زود هم بود. سر جام برگشتم و به عقربه های ساعت دیواری نگاه کردم. در حال بیرون رفتن گفت: می تونی زودتر بری.

از خداخواسته کیفم رو برداشتم. می تونستم تو خیابون منتظر بمونم.

romangram.com | @romangram_com