#_ستاره_پنهان__پارت_160


حالا واقعاً صورتش خجالت زده شده بود. دوباره حرکت کردم و از جلوی منشی که مثل آدم فضایی ها به ما نگاه می کرد، رد شدم. میعاد هم با سکوت کامل دنبالم می اومد.

خیلی عصبی بودم. پام رو روی اولین پله گذاشتم. چشمم سیاهی رفت و حس کردم چیزی من رو روی زمین می کشه. فضا تاریک بود. حتی رد علف های خیس رو روی پوستم حس می کردم. دست هام رو به اطراف حرکت دادم تا به چیزی چنگ بندازم که من رو نگه داره. وقتی به خودم اومدم به محافظ پله ها چسبیده بودم. صدای میعاد از کنارم گفت: چی شد؟

سر تکون دادم و گفتم: هیچی.

-چی دیدی؟

با تعجب نگاهش کردم. صورتش خیلی نگران بود. می دونست چیزی دیدم؟! سریع گفت: به خاطر تو نیومده بودم بالا.

اگر سعی داشت موضوع رو عوض کنه کاملاً موفق شده بود. دوباره یاد اتاق رئیس افتادم. حرکت کردم و گفتم: مهم نیست.

چند بار نفس عمیق کشیدم که حالم بهتر بشه. همراهم اومد. قیاسی از پایین پله ها گفت: مهندس اینجایید؟ ما خیلی وقته پایین منتظر بودیم!

خوشحال بودم که زود خودم رو جمع و جور کرده بودم و من رو تو اون حالت ندید. با پوزخند و آروم گفتم: یادت نره حلقه رو در بیاری!

این رو نمی گفتم روی دلم می موند. برای اینکه جوابم رو بده دیر شده بود. از جلوی قیاسی رد شدم. درحالیکه هر دو به نشونه ی آشنایی برای هم لبخند زدیم. لبخند قیاسی برای میعاد پررنگ تر شد و باهم به طبقه ی اول رفتند. ظاهراً مأموریت هاشون مشترک بود. حق داشت که نذاره زیاد از اتاق بیرون بیام. ممکن بود خیلی چیزها رو متوجه بشم!

لیلا با دیدنم گفت: با رئیس چکار داشتی؟

-واسه قرارداد.

-دیدیشون؟

به راهرو اشاره کرد.

-آره. خوش باشن.

به طرف اتاقم رفتم.

-امروز بچه ش رو هم آورده بود.

romangram.com | @romangram_com