#_ستاره_پنهان__پارت_159


-من باعث شدم گوشیت خراب بشه. اون روز هم خیلی عصبانی شدی.

-مال خیلی وقت پیشه... من بعدش گوشی خریدم.

-اون روز صبر نکردی که خسارت بگیری... ولی حالا که دیدمت.

-ممنون... اما اصلا مهم نیست. من اون روز از جای دیگه ای عصبانی بودم.

و تلاش کردم که فحش هایی که داده بودم توی ذهنم رژه نره.

- مطمئنی؟

- کاملاً

- پس بیشتر اصرار نمی کنم خانم.

- ممنون. با اجازه.

لبخند زد و من به طرف در برگشتم که چشمم به اون طرف اتاق افتاد.

میعاد روی کاناپه ی انتهای اتاق نشسته بود و دستش تکیه گاه چونه اش بود. با تعجب سر جام متوقف شدم. کی بالا اومده بود؟ کاش توی اتاق لفت نمی دادم. نگاهی به مدنی انداختم که با تفریح به ما نگاه می کرد. میعاد بلند شد و گفت: پس گزارش اصلی رو فردا می فرستم.

مدنی با لبخند معنی داری گفت: حالا عجله ای هم نبود پسرم. همون فردا می آوردی...

اون لحظه حاضر بودم با کمال میل گردن هر دو رو بشکنم! برای اینکه آبروریزی راه نندازم، زودتر از اون به سمت در رفتم و بیرون زدم. صدای بسته شدن در رو پشت سرم شنیدم و بعد صدای آرومش رو: صبر کن!

سر جام ایستادم. به سمتش برگشتم و گفتم: گوشه ی اتاق قایم شدی که مچ من رو موقع دلبری بگیری؟!

سریع گفت: نه!

-خجالت نمی کشی؟

romangram.com | @romangram_com