#_ستاره_پنهان__پارت_158
-آره. معمولاً شنبه ها میاد. فکر می کنم باشه... می خوای بپرسم؟
-نه. الان یه سر می زنم.
به اتاق برگشتم و بسته رو توی کیفم گذاشتم. وقتی بیرون اومدم کسی توی سالن نبود. تا به حال طبقه ی سوم رو ندیده بودم. به هر حال همین روزها باید برای معرفی و قرارداد دائم می رفتم. سالنش، هم اندازه ی پایین بود ولی رنگ آمیزی روشن تری داشت. تعداد صندلی ها کمتر بود و مسلماً جنبه ی تزیینی داشت. بخش راست راهرو به سالن کنفرانس می خورد.
جلوی میز منشی ایستادم و گفتم: عذر می خوام نمی دونستم باید وقت قبلی بگیرم یا نه... من یکی از کارمندهای جدیدم.
-برای کارمندها مشکلی نیست ولی الان قرار ملاقات دارند. اسمتون؟
-نظری.
گوشی رو بلند کرد و بعد از چند ثانیه گفت: خسته نباشید دکتر. خانوم نظری می خوان شما رو ببینند.
اشاره کردم: بگید کار کوتاهیه.
«میگن کار کوتاهیه»
«بله»
گوشی رو گذاشت و گفت: بفرمایید داخل.
جو این طبقه انگار خیلی رسمی تر بود و من هول شده بودم. در زدم و وارد شدم. اتاقش دو برابر اتاق ما بود و پر از گل های طبیعی. اتاق توی سکوت کامل بود. جلوتر رفتم که با دیدن لبخند روی لبش خونسردیم رو به دست آوردم. سلام کردم که سر تکون داد و اشاره کرد که بشینم.
-راحتم.
جلوتر رفتم و بسته ی گوشی رو از کیفم بیرون آوردم. روی میزش گذاشتم و گفتم: اومدم که این رو پس بدم.
-چرا؟
-چرا باید بگیرم؟
romangram.com | @romangram_com