#_ستاره_پنهان__پارت_157


-به عمه یا هانی؟

خندید و گفت: هانی.

چه بچه ی روراستی بود. پرسیدم: با هم خوبید؟

-بله. ماما به من... تماس گرفت.

میعاد از اتاقش بیرون اومد و من سعی کردم به روم نیارم که کلافگی دیروزم به خاطر بحثمون بود. توی گوشی گفتم: جدی؟ چه خوب. چی گفت؟

میعاد نزدیک شد و گفت: دارم میرم ساختمون های «ماد» رو بازرسی کنم.

با غرغر ادامه داد: تا خودم نرم، نمیشه!

سر تکون دادم و شرول گفت: خواست که من برگردم به خونه.

میعاد با نگاه مسخره ای به بسته گوشی روی میز بیرون رفت و من گفتم: می خوای برگردی؟!

-حالا نه.

-چرا؟

-دوست داشتم که... بخواد اما...

-می فهمم عزیزم.

و واقعاً هم می فهمیدم. چند دقیقه حرف زدیم. وقتی گوشی رو روی میز گذاشتم، یاد گوشی ای افتادم که مدنی خریده بود و امروز برای پس دادن آورده بودم. هنوز انقدر به فلاکت نیفتاده بودم که تاوان گوشیم رو بگیرم.

بلند شدم و بیرون رفتم. میعاد و صداقت و مرد دیگه ای هنوز توی سالن بودند. تقریباً هر وقت بیرون می رفتم یه کوپه از آقایون و گاهی مختلط مشغول گفتگو بودند. بیشتر وقت ها میعاد هم جزءشون بود. بعد به من می گفت که ول می چرخی!

رو به لیلا گفتم: دکتر مدنی روزهای زوج هست؟

romangram.com | @romangram_com