#_ستاره_پنهان__پارت_156


دوباره با چشم های درشت به سمتم برگشت و من نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم: مگه من درباره ی رفت و آمد شما با زن های شرکت می پرسم؟

خودم هم متوجه لرزش و تزلزل صدام شدم. با ابروی بالا رفته نگاهم کرد. بعد از چند ثانیه مِن مِن خواست چیزی بگه ولی فقط سرش رو تکون داد و رفت.

پشت میز نشسته بودم و صندلی کامپیوتر رو به طرفین می چرخوندم. روزهام خیلی تکراری شده بود و بوی تغییری هم به مشامم نمی رسید. مشکل اینجا بود که من آدم ایده آلیستی بودم و همچین سرنوشتی راضیم نمی کرد. باید چند سال منشی گری می کردم تا پولم جمع بشه و کار مورد علاقه م رو راه بندازم. اما از کجا معلوم که با این تورم، اون موقع پول کافی باشه یا من انرژی شروع دوباره رو داشته باشم. بدتر از همه این بود که دیگه داشتم به این شرایط عادت می کردم. به این که هر روز بیام به این شرکت، با میعاد بحث کنم، با لیلا و گاهی سعیده غیبت کنیم، جواب تلفن ها رو بدم و برنامه های میعاد رو چک کنم. کم کم داشتم به خودش هم عادت می کردم و این اصلاً نشونه ی خوبی نبود.

می ترسیدم که از دنیای قبلیم فاصله بگیرم، از همه ی آرزوهام... موبایلم رو برداشتم و شماره ی هانی رو گرفتم که تنها پل ارتباطیم با گذشته و رویاهام بود. سریع جواب داد: سلام.

-سلام. نکنه یه خبری از من بگیری.

-واه!! همین دیروز حرف زدیم!

خندیدم. راست می گفت. دیروز که جمعه بود از کلافگی و بیکاری نیم ساعت حرف زدیم و آخر با غرغر مامان قطع کردم.

-چه خبر؟

-از دیروز تا حالا؟

دوباره خندیدیم و گفت: بیا با شرول حرف بزن. داره بال بال می زنه.

-اونجاست؟!!

-هی.

-سلام. خوبی شرول جان؟

-بله. آمدم به عمه سر...

-سر بزنی؟

-بله.

romangram.com | @romangram_com