#_ستاره_پنهان__پارت_155


به صورت میعاد نگاه کردم که گفت: آره. اول با گوشی شروع میشه.

-خوشم نمیاد درباره ی زندگیم به کسی توضیح بدم... کسی که نمی خواد من رو اون طور که هستم بشناسه. از وقتی من رو دیدی تا همین الان داری به شکل های مختلف به من توهین می کنی. صبر من هم حدی داره.

چه سخنرانی ای کردم. توی دلم ادامه دادم «کمردرد هم دارم. اعصاب هم ندارم.».

-توهین؟!!

بسته رو توی دستم تکون تکون داد و گفت: پس این چیه؟ چرا واسه بقیه هدیه نمی گیره؟

کارهای من به اون چه ربطی داشت که سوال پیچم کنه؟! حرفی نزدم.

-ماشینش بهتر از بنزه... وقتت رو با قبلی حروم نکن.

-حق با شماست. من علاقه ی زیادی به مردهای متأهل دارم. مشکلی هست؟

فقط با تعجب نگاهم کرد و من گفتم: این کار رو نکن، اون کار رو نکن، با این حرف نزن، به اون نخند... مادر و خواهرتون چطوری شما رو تحمل می کنند؟!

هنوز گیج می زد.

-من فقط منشی شمام. به زندگی خصوصی من چکار دارید؟

-تو کی هستی که من به زندگی خصوصیش کاری داشته باشم؟!

از حرفش خیلی ناراحت شدم و گفتم: پس به کار خودتون برسید.

-شما هم مسائل شخصیت رو نیار محل کار!

و به بسته اشاره کرد و به سمت اتاقش رفت.

- به شما ربطی نداره.

romangram.com | @romangram_com