#_ستاره_پنهان__پارت_154


میعاد: از کارشون راضی ام.

تو رو خدا بیا ناراضی باش. اخم کردم و توی دست چپش دنبال حلقه گشتم. سر جاش نبود.

قیاسی با کلی این پا و اون پا کردن بیرون رفت. با حرص به سمت میعاد برگشتم که لبخند عریض و طویلش! جاش رو به اخم داده بود. برگه هام رو از روی میز بلند کردم و مشغول کارم شدم ولی داخل نرفت و جلوتر اومد. انتظار داشت نظرم رو درباره ی دختره بگم؟! سرم رو بلند کردم که گفت: تو اینجا چه کاره ای؟

ابرو بالا انداختم و گفتم: متوجه نمیشم.

-چرا به من اطلاع ندادی که داره میاد؟

-می خواستید گوسفند قربونی کنید؟

با حرص گفت: هر کس سرش رو میندازه پایین و میاد تو اتاق من!!

-...

-مگه اینجا طویله ست؟

-اصلاً به من فرصت نداد.

نفس عمیقی کشید و آروم تر گفت: از این به بعد بدون هماهنگی کسی رو راه نده.

-چشم.

-هیچ کس!

-این بسته رو از بالا فرستادند.

از حرف بی ربطم جا خورد و نایلکس رو برداشت. چند بار این ور و اون ور کرد و وارد اتاقش شد. یک دقیقه بعد بیرون اومد و بسته رو با عصبانیت روی میز من گذاشت. با کنایه گفت: مال شماست.

کاغذ روش رو نشون داد. بسته بندی رو تا نصفه پاره کرده بود. روی کاغذ اسم من بود و یک جمله ی «از طرف مدنی». نمی دونستم الان تو شرایط بدی هستم یا خوب. هیچ نظری نداشتم. پوشش کرم رو کامل پاره کردم. بسته ی گوشی موبایل بود. نزدیک بود که از خجالت آب بشم. مرد بیچاره تاوان موبایلی که توی جوب انداخته بود رو فرستاده بود.

romangram.com | @romangram_com