#_ستاره_پنهان__پارت_153


- هیچی. همینجوری رفت تو اتاقش!

خندید و گفت: آها. حالا گفتم چی شد.

- ...

- اگه بفهمه فامیلی هاتون یکیه، حتماً جا می خوره.

- چرا باید جا بخوره؟ یعنی تا حالا از کسی نشنیده؟

به طرف میزش رفت و گفت: راست میگی. چهره هاتون اصلاً شبیه هم نیست که بشه گفت خواهرشی.

لبخند زدم و وارد اتاق شدم ولی تا در بسته رو دیدم حس بدی بهم دست داد. ده روز بود که اینجا کار می کردم و این اولین باری بود که این زن رو می دیدم اما دلم می خواست از اینجا پرتش کنم بیرون. شبیه دخترهای عهد عتیق شده بودم. خیر سرم خودم رو روشنفکر می دونستم. به خودم یادآوری کردم «زندگی شخصی مردم به ربطی نداره».

یک ربع بعد لیلا در رو باز کرد و نایلکسی رو نشون داد.

- از بالا آوردند.

تشکر کردم و نایلکسی که داخلش بسته ای پوشیده با کاغذ کرم رنگ بود رو ازش گرفتم. روی میز گذاشتم. چند بار خواستم در بزنم و بسته رو بدم که حرف هاشون ناتموم بمونه ولی سریع از فکرم خجالت کشیدم و منتظر شدم که قیاسی خودش بیرون بیاد

چند دقیقه بعد هر دو بیرون اومدند و لبخند پهنی هم روی لب های میعاد بود. قیافه اش به مسخرگی جیم کری تو فیلم ماسک شده بود. هنوز مشغول صحبت بودند. شاید تمام این وقت هایی که مثلاً می رفت مأموریت در واقع با این خانوم تو ساختمون ها می چرخید! کسی هم شک نمی کرد. عصبانی بودم اما هیچ کدوم به من ربطی نداشت. به درک!

قیاسی به من نگاه کرد و گفت: منشی جدیدی خانومی؟!

خب مهربون هم که بود. چی کم داشت؟ از قصد گفتم: نظری هستم.

با تعجب از میعاد پرسید: از اقوام؟

میعاد با لبخند گفت: از آشناهای دور.

برام سر تکون داد و با خنده گفت: امیدوارم مهندس فراریت نده!

romangram.com | @romangram_com