#_ستاره_پنهان__پارت_152


با دست به من اشاره کرد و ادامه داد: حالا که تو شرکت، مهندس بالای سرشه.

دکمه های مانتوم رو باز کردم و گفتم: یهو بگید نگهبان گذاشتید دیگه!

توپ امین به زانوم خورد. برش داشتم و به سمت اتاق رفتم.

امین: بندازش.

توپ رو چند دور چرخوندم و یاد اون وقت های آرش افتادم. جالب اینجا بود که حس می کردم از هر خاطره درمورد آرش خالی ام. شاید واقعاً هیچ رابطه ی جدی ای نداشتیم. دیگه به همه چیز شک داشتم. ولی می دونستم اگه اوضاع رو به راه بود و آریانا به زندگیم گند نمی زد، شاید الان زن یه فوتبالیست معروف بودم.

امین: بنداز.

توپ رو از همون جا پرت کردم. اگر واقعاً دوستم داشت انقدر ساده جا نمی زد. مانتوم رو روی تخت انداختم. تقصیر خودش هم نبود. پدر و مادرش تو وقت بدی سر رسیدند. چطور از اینکه عروسشون رو با مرد دیگه ای تنها دیده بودند، چشم پوشی می کردند؟! کار درستی کرد که اصلاً چیزی درباره ی خودمون به خانواده ش نگفت. به هر حال از پسشون بر نمی اومد.

نفس عمیقی کشیدم. من دیگه سالی یک بار هم نمی دیدمش. شاید وقتش رسیده بود که دست از کینه ام بردارم و ببخشمش. شاید با دل پاک یه راهی تو زندگیم باز می شد. من گناهی نداشتم. اگر کسی هم نمی دونست، خدا که می دونست. از اتاق بیرون اومدم و داد زدم: مامان!

جواب داد: بله؟

- مهندس رو هم دعوت کردید؟

- نه. واسه چی؟

- همینطوری...

در حال یادداشت کردن چیزی روی کاغذ بودم که در باز شد. تا سرم رو بلند کردم، زنی با مانتو و شلوار سرمه ای و شال طرح دار آبی و سرمه ای و خاکستری، با لبخند از جلوم رد شد. در اتاق میعاد رو باز کرد و وارد شد. من هنوز با دهن باز به در بسته نگاه می کردم. نه اجازه ای، نه حرفی. سریع بیرون رفتم. لیلا داشت به سمت در اتاقم می اومد. همین که رسید گفتم: این کی بود؟!!

از قیافه ی متحیرمن خنده ش گرفت و گفت: مهندس قیاسی. همون که...

- فهمیدم. یعنی انقدر راحتند؟!

با کنجکاوی پرسید: مگه چکار کردند؟

romangram.com | @romangram_com