#_ستاره_پنهان__پارت_151


- چه مرد با وقاریه. هر بار می بینمش، یه آرامش خاصی می گیرم.

لیلا پشت میزش نبود. حرکت کردیم و من گفتم: همین یه صفت رو کم داشت! ... به خاطر روشنی پوستشه.

- شاید.

- من که هر بار می بینمش، دلم آشوب میشه.

خودم خندیدم و ساغر که پله ی پایینی من بود، برگشت و م*س*تقیم نگاهم کرد.

- منظورت اینه که هیجان زده میشی؟

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: آره قلبم همچین شروع به تالاپ و تولوپ می کنه که نگو!!!

آروم خندید و من گفتم: از حق نگذریم خیلی با بقیه خوب و متینه. خیلی هم چشم پاکه.

بعد حرف رو عوض کردم و درباره ی لباسی که قرار بود برای کیمیا بخریم پرسیدم. درباره ی اینکه می خواد من بدوزم یا نه. دلم می خواست تمام مدت خرید کردن از خودمون بگیم. از گذشته های خوبمون. دوست های مشترک نوجوونیمون. به یاد بچگی ها با مریم و آرش، یه کم هله هوله خوردیم. وقتی وارد خونه شدیم کیمیا به سمتمون دوید و مثل وحشی ها مشمای لباس رو توی هوا کشید همون جا جلوی در بازش کرد. بعد از یه کمی گریه که چرا با خودمون نبردیمش، ب*غ*ل ساغر نشست. خونه کاملاً به هم ریخته بود و امین توپش رو از بین پایه های صندلی ها رد می کرد. تابلو بود که بابا هنوز نیومده. بلند و با خنده گفتم: زنگ بزنم بابا بیاد وضع خونه رو ببینه؟

امین: چقدر هم که به حرف تو گوش میده!

ساغر: حالا خوبه الان در رو وا کنه.

مامانکوسنمبل رو از روی زمین برداشت و گفت: جمع کنید یه وقت سر می رسه.

ساغر: امیر نمیاد؟

مامان: نه. اضافه کاره.

ساغر روی مبل نشست و گفت: مگه بابا دعوا کرده؟

مامان: نه. تازه یه کم خیالش از این راحت شده.

romangram.com | @romangram_com