#_ستاره_پنهان__پارت_150


-می ترسم تهدیدت کنه. حال روحیش داغونه.

-مگه سراغت اومده؟ به من که دیگه زنگ نزده.

-می دونه با تو به نتیجه نمیرسه.

-...

-به تلفن خونه زنگ زده بود.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: کیوان چی؟!

-نبود. می ترسم به خونه ی شما زنگ بزنه.

-خب بزنه... بابا پدرش رو درمیاره.

-می گفت دست خالی برنمی گرده.

-چرت میگه. نگران...

در اتاق باز شد و میعاد داخل اومد. متوجه شده بود که من حرفم رو قطع کردم. با دیدن ساغر اخم عمیقش رو باز کرد و سلام گفت. ساغر هم بلند شد و احوالپرسی کرد. میعاد هنوز با تردید نگاه می کرد که ساغر گفت: اجازه می دید امروز سحر یک ساعت زودتر با من بیاد؟

لبخند زد و گفت: ایرادی نداره. بفرمایید.

چرا برای من نمی خندید؟!! بلند شدم و با بداخلاقی گفتم: این زونکن تموم شد. روی این کاغذ هم تماس ها رو یادداشت کردم.

برگه رو از دستم گرفت و با خداحافظی کوتاهی وارد اتاقش شد.

کیفم رو برداشتم و با ساغر بیرون اومدیم. بلافاصله گفت: چرا اینطوری حرف زدی؟!

- طرز برخوردمون همیشه همینه.

romangram.com | @romangram_com