#_ستاره_پنهان__پارت_149


-چند روز دیگه انقدر بازار ها شلوغ میشه، حوصله م نمی گیره.

-خوبه که. من عاشق شلوغ پلوغی عیدم.

-اَه اَه

-امسال جایی نمی رید؟

-چرا. کیوان رو مجبور کردم مرخصی بگیره، بریم شمال. حوصله ی مهمون داری ندارم.

مشکوک نگاهش کردم و گفتم: چه ت شده؟ حوصله ی هیچی رو نداری.

-...

-کیمیا و کیوان چه گناهی کردند.

شونه بالا انداخت و گفت: دیگه چه کار کنم؟ کار خونه، کار بیرون، مادرشوهر داری، دیگه چی از جونم می خوان؟

خیلی ناراحت شدم. قبلاً انقدر واضح درباره ی اوضاعش حرف نزده بود. از پشت میزم بلند شدم و کنارش نشستم.

-کیوان که مرد خوبیه.

حالتش مثل جشن امیر پر از دلهره شده بود و به من هم منتقل می شد. می دونستم نباید تو کارش دخالت کنم. اون روز توی سالن هم نباید دخالت می کردم. اما نتونستم. هر بار به این فکر کرده بودم که اگر دخالت من نبود جریان جور دیگه ای فیصله پیدا می کرد و فقط باید جزئیات رو راست و ریس می کردیم. اگر عروسی به اصرار نیلوفر مختلط نبود، وضعیتمون یه جور دیگه بود. اصلاً چیزی نمی دیدم که مشکوک بشم و دخالت کنم. دستم رو گرفت و آروم گفت: کیوان مرد خوبیه. اول نمی خواستمش ولی کم کم...

بعد عصبی ادامه داد: چه فرقی می کنه. می ترسم همه چیز خراب بشه. می خوام عید اینجا نباشیم. از این محیط دور شیم. فکر نمی کنم بعد از تعطیلات عید هم ایران بمونه. نمی خوام کیوان حتی یه لحظه به من شک کنه. می دونی که.

-آره می دونم... اگه بخواد به کیوان حرفی بزنه کسی باور نمی کنه که نیت ما چی بوده و... اون مزاحم شده.

-به خاطر تو بیشتر نگرانم. می دونم اگه پاش بیفته باز هم هر کاری ممکنه بکنی.

-من بچه نیستم.

romangram.com | @romangram_com