#_ستاره_پنهان__پارت_148
-بدم که نمیاد.
خندیدم و گفتم: پاشو بیا. آدرس رو که داری؟
-آره. میام... فعلاً.
قطع کردم و به زونکن های باقی مونده نگاه کردم. بعضی از تاریخ ها مال هشت سال پیش بود. از صبح پای همین ها نشسته بودم. از بیکاری بهتر بود با اینکه می دونستم برای سر کار گذاشتن من این ها رو بهم داده. حداقل یه سر و سامونی به بایگانی دفترش می دادم.
ساعت از سه و نیم گذشته بود که ضربه ای به در خورد و ساغر پاورچین وارد اتاق شد. با دیدن من خندید و تند به سمت میزم اومد. هنوز سلام نکرده بودم که لیلا در رو باز کرد و با تعجب به ما زل زد. بعد خندید و گفت: خدا مرگم بده... به عقل خودم شک کردم!
با خنده گفتم: خواهر دوقلومه. ساغر.
به لیلا اشاره کردم و گفتم: دوستم لیلا.
هر دو سلام کردند و لیلا گفت: گفتم سحر کی بیرون رفت؟ چرا لباسش عوض شد؟!
دوباره همه مون خندیدیم و لیلا سر کارش برگشت. ساغر روی یکی از صندلی ها نشست و گفت: نگهبانتون هم تعجب کرده بود. شرکت خوبیه. تر و تمیزه.
-مرسی. چای می خوری؟
-نه. تازه خوردم.
-باید یه کم بشینی. شازده هنوز نیومده.
-عیبی نداره. کارت رو بکن.
زونکن رو بستم و گفتم: باشه واسه فردا. واجب نیست.
-بریم یه دست لباس برای کیمیا بگیرم... عید شد، به هیچ کارم نرسیدم.
-تازه اول اسفنده. کو تا عید؟
romangram.com | @romangram_com