#_ستاره_پنهان__پارت_147


حالا همه با کنجکاوی لبخند می زدند. به جز میعاد که سرش رو پایین انداخته بود. رئیسشون یک صدم ِ میعاد هم خودش رو می گرفت. خوب شد که اون کاره ای نشد.

-کجا؟

-یادتون نیست؟ گوشیتون، جوی آب، جردن.

یادم افتاد. این همون مردی بود که نزدیک مزون در ماشینش رو ناگهان باز کرد و باعث شد گوشیم توی جوب بیفته. ای وای!!!

-بله. الان فهمیدم. چطوری یادتون مونده!

اون روز چند تا فحش آبدار هم نثارش کرده بودم. احتمالاً از آدرنالین زیاد سرخ شده بودم.

-خانوم رو برای لباس برده بودم جایی.

حالا چرا برای من تعریف می کرد؟! خوب شد نفهمیده بود که اونجا کار می کنم وگرنه جلوی همه شغل نامرتبطم رو می گفت. لبخند زدم و گفتم: دنیای کوچیکیه.

با خنده سر تکون داد و من با گفتن «با اجازه» از کنارش رد شدم. به روی خودم نیاوردم که یه زمانی بهش فحش داده بودم. اصلاً من از بچگی شانس نداشتم. اگر زیاد توی شرکت می چرخیدم حتماً 5- 6 تا آشنای دیگه هم پیدا می کردم و کلاً زندگینامه م دست همه می افتاد.

گوشیم روی میز ویبره رفت. برگه ی توی دستم رو پایین گذاشتم و گوشی رو برداشتم. شماره ی ساغر بود. جواب دادم: سلام.

-سلام. مزاحم شدم؟

-نه. رفته مأموریت.

-نمی تونی زودتر بیای؟ مامان کیمیا رو از مهد برداشته. امشب اونجاییم.

-تا برنگشته نمی تونم. تو تعطیل شدی؟

-آره.

-بیا اینجا، با هم بریم خونه. تو خونه که نمیشه درست و حسابی حرف زد.

romangram.com | @romangram_com