#_ستاره_پنهان__پارت_145


دیگه واقعاً بهم برخورده بود. همه ی این حرف ها بهونه بود که عصبانیتش رو خالی کنه. بهترین راه سکوت بود. چرا باید وقتم رو با همچین آدم بی منطقی هدر می دادم؟ به مانیتور نگاه کردم و گفتم: چشم. وارد می کنم.

بقیه ی نصب رو انجام دادم. اون هم به سمت پنجره رفت. دست هاش رو پشتش گره کرد و از شیشه به بیرون خیره شد. بعد از سه دقیقه ی طولانی که من اولین زونکن رو برداشتم، جلوتر اومد و با صدای خیلی ملایم گفت: حق با توئه. زندگی تو به من ربطی نداره.

به طرف اتاقش رفت. گفتم: دیدید که من صندلی عقب نشسته بودم.

-...

-نامزدش جلو بود.

-...

-دختر 14 ساله ش عقب بود.

در رو بست. من عصبانیتش رو به این بی تفاوتی ترجیح می دادم. هنوز هم نمی خواست قبول کنه که رفتارش اشتباهه. البته راست می گفت. به اون چه ربطی داشت؟!! شاید بابا زیادی درباره ی من سفارشش کرده بود. نفسم رو فوت کردم و اولین لیست رو برداشتم. اگر سوالی هم برام پیش می اومد، هیچ وقت ازش نمی پرسیدم.

تمام طول روز مشغول وارد کردن یه سری اسم و شماره و آدرس و تلفن یا یه سری اسم و قیمت و مشخصات بودم، اما هنوز نصف زونکن اول هم مونده بود. ناهار رو تنها خورده بودم که زودتر تموم بشه و کارم برسم. دو بار از شرکت بیرون رفته بود. هر بار زودتر از ساعتی که گفته بود و بدون در زدن، برگشته بود و قبل رفتن روی لیست ها تأکید کرده بود. حالا ساعت نزدیک پنج رو نشون می داد. اگر سر غیرت هم می افتادم و تا موقع اضافه کاری می موندم، جواب بابا رو کی می داد؟ لیلا وارد اتاق شد و گفت: امروز اصلاً ندیدمت!

به کیفش اشاره کرد و اضافه کرد: دیروز خریدمش... خوبه؟

چرم کرم بود. به نظرم قشنگ بود. جواب دادم: قشنگه عزیزم. مبارکه.

-مرسی. نمیری؟

-یه کم کار دارم.

خداحافظی کرد. میعاد از اتاقش بیرون اومد. واسه خونه می رفت. بدون اینکه نگاهم کنه گفت: جمع کن.

خداحافظی نکرد و در اتاق اصلی رو بست. حتی نپرسید کارهایی که بهت دادم و قرار بود تا عصر تموم بشه، چی شد. مگه من بچه بودم که سرم رو با نخود سیاه گرم کنه که از اتاق بیرون نرم!! یه قطره از چشمم چکید و زیر لب گفتم: آشغال.

میزم رو مرتب چیدم و کامپیوتر و برق ها رو خاموش کردم. بیرون رفتم و کلید رو از کیف در آوردم. هنوز توی سالن بیرون ایستاده بود. با گروهی از مردها صحبت می کرد. همه خیلی متین و مودب ایستاده بودند که از کارمندهای اینجا بعید بود. مشغول قفل کردن در شدم که یکی از مردها گفت: منشی جدید شماست؟

romangram.com | @romangram_com