#_ستاره_پنهان__پارت_143


با گریه ادامه داد: call me and I …, but everything tells me “you must stay here… for ever”

حالا من هم حسابی ناراحت شده بودم.

- I call and call … I miss her

شونه هاش رو فشار دادم و گفتم: اگر قرار بود روزهای سخت تموم نشند که هیچ آدمی زنده نمی موند. هر کس یه لحظه ی سخت تصمیمگیری داره. مثل وقتی که تو اومدی ایران.

اشک هاش رو پاک کرد و منتظر شدیم تا حالش بهتر بشه و برگردیم. سعی کردم درباره ی چیزهایی حرف بزنیم که حواسش رو پرت کنه. شام تو فضای صمیمی و شادی خورده شد که اصلاً فکر نمی کردم شرول بتونه خودش رو خوب کنترل کنه. فرزین من رو با بیشترین سرعت ممکن به خونه برگردوند. کسی هم دعوا راه ننداخت که به نظر خوش شانسی آورده بودم، اما با sms آخر شب میعاد همه ی خوشی های امروز خراب شد. صدای زنگ گوشی که روی شیشه ی پاتختی بود من رو با ترس از خواب پروند. خیلی کوتاه نوشته بود: خوش گذشت؟

به ساعت نگاه کردم. 1:30 . جواب دادم: چی؟

- با برادر همکارت که پشت پنجره منتظرش بودی!!

اگر زودتر از پنجره دور شده بودم ماشین رو نمی دید. نمی دونستم چی باید بگم. دوباره نوشت: فکر می کردم قضاوتم اشتباه بوده! فکر می کردم عوض شدی!

در اتاق رو آروم بستم. پنجره رو باز کردم و شماره ش رو گرفتم. ریجکت کرد. دوباره گرفتم و باز ریجکت کرد. دلم نمی خواست درباره ی من برداشت بدی داشته باشه. Sms بعدیش اومد: قرار نیست هیچ وقت دست از این کارهات برداری؟

واژه ها رو می خوندم اما صدای عصبانیش توی گوشم می پیچید. نوشتم: من کار اشتباهی نکردم. می خوام حرف بزنیم.

جوابی نداد. شماره ش رو گرفتم. خاموش بود. انقدر ناراحت شده بودم که برای خودم هم جای تعجب داشت. وقتی سرم رو روی بالش گذاشتم این فکر به ذهنم رسید که شماره ی من رو از اون باری که موقع قطع برق باهاش تماس گرفته بودم، سیو کرده. از فکر مسخره ی خودم خندیدم. فردا درستش می کردم.

تازه رسیده بودم. دیشب نتونستم درست بخوابم و پشت میزم چرت می زدم. مشغول مرتب کردن برنامه ی کار امروز میعاد بودم. رأس ساعت هشت با پالتوی مشکی روی بافت زرشکی وارد اتاق شد و مثل همیشه کیف لپ تاپش رو از دسته تکون می داد. بی توجه به حضور من به سمت قسمت خودش رفت. بلند گفتم: سلام.

جوابم رو نداد. دوباره گفتم: قدیم ها می گفتن واجبه برادر!

دستش رو روی دستگیره ی در نگه داشت. برگشت و با پوزخند گفت: قدیم ها مردها تیکه مینداختن خواهر!

- پس مشکل از قدیم هاست.

جوابی نداد و وارد اتاق شد. از همین الان می دونستم امروز قراره رو اعصاب من پینگ پونگ بازی کنه. انگار نه انگار که نصفه شب sms داده بود و شماره ی من تو گوشیش سیو بود. اصلاً این چیزها براش معنی ای داشت؟! منی که تو قلقگیری آدم ها معروف بودم، در موردش نمی تونستم حدسی بزنم. ده دقیقه بعد با چند تا زونکن بزرگ برگشت. یک راست و تند به طرف میزم اومد. توی دلم گفتم «یا ابوالفضل». روی میز من گذاشت و کمی گرد و خاک بلند شد. با انگشت بهشون ضربه زد و گفت: اطلاعات این لیست ها رو توی برنامه ای که برات شِیر کردم وارد کن.

romangram.com | @romangram_com