#_ستاره_پنهان__پارت_142


- تو از این موضوع ناراحتی؟

- نه... ماما هم شوهر دوباره داشت.

- هانی دختر خوبیه. پدرت رو هم دوست داره.

- بله. می دونم.

- به شرطی که نذاری عمه فریبات دخالتی کنه.

لبخند کوچیکی زد. به نورهایی که توی گرگ و میش، آب فواره رو رنگی می کرد و صورت هامون رو می پوشوند، نگاه می کردم. دستم رو گرفت و گفت: تو هم بیشتر به خانه ما میایی.

به سمتش برگشتم و گفتم: آره. همه ی دوستام یه جا جمعند.

- یا... حرف می زنیم.

و با دست علامت تلفن رو نشون داد.

- آره. حتماً شماره م رو بهت میدم.

دوباره توی محوطه راه افتادیم و گفتم: از تهران خوشت اومده؟

- همه جاش دیدم، دوست که نیست... معلم هام... crazy

با دست چند تا ادای گیج کننده اطراف صورتش در آورد. گفتم: هانی دوست خوبیه. شاید با هم مسافرت برید. ایران جاهای دیدنی فوق العاده ای داره.

با ناراحتی گفت: من... حس می کنم...

چند ثانیه صبر کرد تا جمله ی مناسب بسازه و گفت: مثل مهمان شدم.

متوجه منظورش نشدم که دوباره گفت: کیف هام، بسته هام، همیشه آماده. تا ماما...

romangram.com | @romangram_com