#_ستاره_پنهان__پارت_141


از اتاق بیرون رفتم و با لیلا هم خداحافظی کردم. ته دلم ناراحت بودم. هر باری که فکر بدی در موردم می کردند ناراحت می شدم.

وقتی به ماشین نزدیک شدم هانی جلو نشسته بود و شرول لبخند می زد. در رو باز کردم و شرول جا به جا شد. تمام طول مسیر تا رستوران خانوادگی ای تو فرحزاد به احوالپرسی و خوش و بش و تعریف از کار و زندگی گذشت. حواسم به شرول بود که خوشحال به نظر می رسید. روی یکی از تخت ها نشستیم و من با خونه تماس گرفتم که نگرانم نشند. مامان رو با کلی خواهش و تمنا که زود برمی گردم، راضی کردم. فرزین پرسید: از شغل جدید راضی هستید؟

می دونستم با فریبا در میون میذاره، گفتم: بله. خیلی عالیه.

- چه خوب... وقتی از فری جون پرسیدم «سحر خانوم کجاست؟»، هنوز گمان می کرد برمی گردید.

توی دلم گفتم «می مرد بهم بگه!». با لبخند گفتم: قسمت نبود.

شرول: من لباس اگر خواستم چی بشه؟

من: بیار خودم برات می دوزم.

شرول: راست؟

سر تکون دادم و گفتم: تازه هانی هم هست.

و به فرزین نگاه کردم که واکنشش رو ببینم. نگاه کوتاهی به هانی انداخت و لبخند زد. شرول هم با خنده گفت: اینطور همه ی کارهای ما برای اون میشه.

هانی خندید و من گفتم: منظورش اینه که کارهاشون میفته گردن تو.

هانی: فهمیدم منظورش رو.

چند دقیقه توی بلاتکلیفی گذشت. به حوض تزئینی ای که دورتر بود نگاه کردم و گفتم: چه فواره ی بانمکی داره. دست شرول رو گرفتم و گفتم: بریم ببینیم؟

با مکث به من نگاه کرد و بعد سریع بلند شد و همراهم اومد. احتمالاً فهمید که قصدم تنها گذاشتن هانی و فرزین بود. محوطه ی اطراف وسیع بود و می تونستیم با گشتن، بهشون کمی وقت بدیم.

با هم آروم قدم می زدیم و قدش تقریباً هم اندازه ی من بود. گفتم: فکر می کنم پدرت تصمیم جدی ای داره!

به طرف تختشون نگاه کرد و گفت: بله.

romangram.com | @romangram_com