#_ستاره_پنهان__پارت_140
- ولش. کجا می خوایین برین؟
- هنوز نمی دونیم. میاییم دنبالت. فقط آدرس دقیقت رو sms کن.
- باشه. زودتر از پنج نیایید.
- می خوای زنگ بزنم به مامانت بگم؟
- نه. از وقتی میام این شرکت کمتر گیر میدن.
- پس می بینمت.
به ساعت نگاه کردم. 4:30 بود. خدافظی کردیم و من آدرس رو فرستادم. دوباره به در بسته نگاه کردم. خیلی بد شده بود؟! عکس اون ترول های بدجنس توی ذهنم اومد و لبخند زدم. صدای زمزمه مانندی از چهار نفری که داخل بودند شنیده می شد. از دیروز که با هم ناهار خورده بودیم خیلی خوش اخلاق تر شده بود. صبح برام قهوه خریده بود که لیلا رو کلی خندوند و باعث شد چند بار سوال پیچم کنه. ولی دوباره الان گزک به دستش دادم.
ساعت پنج دقیقه به پنج بود که sms هانی رسید: ما دم دریم.
خیلی هیجان زده شده بودم. کنار پنجره رفتم و بنز فرزین رو دیدم. بالاخره یه نفرمون سر و سامون گرفت. می دونستم بعد از اون دیگه موقعیتی برام پیش نمیاد. از اطرافیانم نه کسی اهل ازدواج بود، نه من اهل دوستی. دیگه کنار اومده بودم... هانی از من بزرگ تر بود ولی باز هم اختلاف سنی شون زیاد می شد. امیدوار بودم که مشکلی پیش نیاد.
مردها یکی یکی از اتاق بیرون اومدند و برام لبخند زدند. آخر از همه میعاد بود که منتظر خروج مردها از در اصلی شد. بعد رو به من، با صدای آروم اما جدی گفت: این چه طرز خندیدنه!
با تعجب گفتم: بله؟!!
اگر قرار بود بازخواست بشم به خاطر سر و صدا وسط جلسه بود نه طرز خندیدن!!
- خانواده ت تو رو دست من سپردند.
- من اینجا کار می کنم. دست کسی سپرده نشدم.
از جلوی پنجره دور شدم. کیفم رو برداشتم و ادامه دادم: الان هم وقت اداری تموم شد.
با پوزخند به سمت اتاقش رفت و گفت: خودم قفل می کنم.
romangram.com | @romangram_com