#_ستاره_پنهان__پارت_139
صدای آروم چرخ از اون طرف خط به گوشم می خورد و مثل معتادها هواییم کرده بود. هانی بعد از چند ثانیه گفت: چرا ساکت شدی؟
- چی بگم؟
- شب وقت داری؟
- شب؟!
- شام بریم بیرون.
- من و تو؟!
تا به حال تنهایی رستوران نرفته بودیم. مخصوصاً شام.
- نه. من و تو و...
- کی؟
با خنده گفت: فرزین و شرول.
با اینکه می دونستم همین رو می خواد بگه از خوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم و با خنده گفتم: دروغ میگی!!؟
انتظار نداشتم به این زودی به نتیجه برسند. هانی هم پشت خط می خندید. در اتاق میعاد باز شد و توی چارچوب فلزی ایستاد. با اخم گفت: چه خبره خانوم؟!!!
سریع ساکت شدم و دستم رو روی لبم فشار دادم. اصلاً حواسم نبود که داخل اتاق چند نفر جلسه دارند و مرز بین دو نیمه ی اتاق اصلی فقط یه ورق فلزیه. آروم گفتم: ببخشید.
با همون اخم وارد اتاق شد و هانی گفت: چی شد؟
- هیچی گند زدم.
- چرا؟
romangram.com | @romangram_com