#_ستاره_پنهان__پارت_138


- قابلی نداره.

چند تا لقمه بیشتر نخورد. به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: فکر می کردم دردسر ساز بشی.

نگاهش کردم. کتش رو در آورده بود و اینطوری هیکلی تر به نظر می رسید. البته هیکلش ورزشکاری نبود. از این نظر آرش خیلی سر بود. قاشق رو پایین گذاشتم و با آرامش گفتم: چه دردسری؟!

شونه بالا انداخت و گفت: به نظر از بقیه کارمندهای این شرکت قابل اعتماد تری.

و پوزخند کوچیکی زد. چیزی نگفتم.

- شاید هم هنوز یخت باز نشده!

چپ چپ نگاهش کردم که متوجه نشد. با لبه ی میز ور می رفت. گفت: ترجیح میدم اولی باشه.

- برام مهم نیست شما چی ترجیح میدید.

- برای من هم مهم نیست، تو چی برات مهمه.

لبخند زدم و گفتم: هر طور مایلید.

- ...

- می خوام ظرف ها رو جمع کنم.

بطری آب معدنیش رو برداشت و بیرون رفت. باید عصبانی می شدم اما به جاش، از اینکه نظرش نسبت به من بهتر شده بود خوشحال بودم.

هانی توی گوشم گفت: پس همه چی رو به راه شده.

- آره دیگه. میگذره. شما چطورید؟

- ما هم مثل همیشه ایم.

romangram.com | @romangram_com