#_ستاره_پنهان__پارت_137
- بله؟
- ساعت دوازده و نیمه.
- می دونم.
دستم رو با لبخند جلوی صورتش تکون دادم و گفتم: ببخشید.
منتظر شدم که سرش رو بلند کنه. برگه ها رو پایین نذاشت و بدون نگاه به من گفت: بفرمایید!
این همه آب به تسبیح کشیدنش دیگه خسته م کرده بود. گفتم: از من مطمئن نیستید یا از خودتون؟
بالاخره برگه ها رو روی میز گذاشت. ادامه دادم: دارم با شما صحبت می کنم!
- من هم گوشم با توئه.
- ...
- چشمم هم حتماً باید باشه؟!
به چشم هام زل زد. وقتی اینطوری دقیق می شد روشنی چشم هاش شبیه ببرهای وحشی به نظر می رسید و حس ناامنی رو به آدم منتقل می کرد. خواستم بگم «بی خیال. همون طوری بهتر بود» ولی گفتم: وقت ناهاره... مامان برای شما هم چند تا دلمه گذاشته. گرمشون کردم.
دوباره به میز نگاه کرد و دست هاش رو به دسته ی صندلی فشار داد. انقدر که نوک انگشت هاش سفید شد. خیالش رو راحت کردم: تو ظرف های جداست... بیارم؟
- ممنون.
حیف مامان که ازش خوشش می اومد و براش زحمت کشیده بود. ظرفش رو با نون به اتاقش بردم و روی میزش گذاشتم. بدون حرف برگشتم و ظرف خودم رو باز کردم. خوشبختانه تهویه ی اتاق ها خوب کار می کرد. لیلا و سعیده هم به خاطر بیرون نرفتن میعاد جرأت نکرده بودند که وارد اتاق بشند. دلم می خواست اون ها رو هم صدا بزنم. دلمه های مامانم معروف بود.
دو دقیقه ی بعد با ظرف بیرون اومد و روی میز من گذاشت. یه صندلی جلوی میز کشید و نشست. حتماً عذاب وجدان گرفته بود و به نظرش درست نبود که تنها بخوره. به هر حال من مشتاق تماشای غذا خوردن کسی نبودم!!
- از مادرت خیلی تشکر کن.
romangram.com | @romangram_com