#_ستاره_پنهان__پارت_136


من: من سر در نمیارم.

بسته رو به میعاد تعارف کرد و گفت: مهندس!

میعاد: نمی کشم.

مرد خندید و گفت: ای آقا... حتماً وضو رو باطل می کنه!

خودش خندید. از این حرفش خیلی خوشم اومد و به زور جلوی خنده م رو گرفتم. معلوم نبود صورتم چه شکلی شده. مرد رو به من گفت: شما چطور؟

میعاد: خانوم بفرمایید بالا.

مرد: کدوم بخش مشغولید؟

میعاد: منشی منه.

دوباره رو به من پرسید: خیلی وقته؟

میعاد: نه.

مرد با کلافگی گفت: مهندس نظری بد قلق هست ولی شما حریفشی!

واضح بود که به قضیه ی سیلی خوردنش اشاره می کنه و قصدش اذیت کردن میعاده. جلوتر اومد. دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت: «فیضی» هستم. بخش معماری خارجی.

من فقط با آشناهام دست می دادم. گفتم: من از دست هام جور دیگه ای استفاده می کنم.

ابروش رو بالا انداخت و من با پوزخند ادامه دادم: شما هم بدجور احتیاج دارید!

با تعجب دستش رو عقب کشید و من به سمت آبدارخونه رفتم که دوباره آب جوش بگیرم. این لیوان ها سرد شده بود. لبخند نصفه نیمه ای روی لب میعاد بود و به مرد زل زده بود. سعی کردم به این فکر نکنم که چقدر به صورتش می اومد.

تمام صبح میعاد داخل اتاقش بود. من و لیلا هم مجبور شدیم نسکافه هامون رو جدا بخوریم. وقت ناهار بود و منتظر بودم که بیرون بیاد ولی هنوز خبری از باز شدن در اتاقش نبود. خودم بلند شدم و در زدم. منتظر موندم که مثلاً اجازه ی ورود بده. پشت میزش نشسته بود و چیزی می خوند.

romangram.com | @romangram_com