#_ستاره_پنهان__پارت_135


- کجا؟ حرفم تموم نشده.

صداش عصبانی بود و دلیلش رو می دونستم. از نظر اون اصلاً حق نداشتم از اتاق بالا پام رو بیرون بذارم. فکری به ذهنم رسید و با لبخند دو تا پله پایین اومدم. آروم گفتم: امری داشتید مهندس؟

گیج نگاهم کرد و من منتظر بودم که شاید اون مرد این طرفی بیاد. نگاهش به پشت شیشه راهرو لغزید و سریع گفت: برو بالا!

لبخندم رو جمع کردم. خودم رو به اون راه زدم و گفتم: مگه نگفتید...

- برو...

مرد دستش رو به طرف میعاد دراز کرد و تا چشمش به من افتاد، نگاه متعجبش بین من و میعاد به چرخش در اومد. میعاد شبیه آدم هایی شده بود که یه ماهی تابه به سرشون خورده و من هم دلم خنک شده بود. مرد برام سر تکون داد. من هم جوابش رو دادم. دیگه خیلی ضایع بود که من سرم رو بندازم پایین و برم بالا.

- تازه اینجا مشغول شدید؟

- بله.

لیوان چای رو به میعاد داد و توی جیب هاش دنبال چیزی گشت.

- چایی بی سیگار نمیشه... میگم قبلاً ندیده بودمتون...

- ...

بسته ی سیگار و فندک رو درآورد و با خنده گفت: البته اینجا.

واضح بود که می خواد سوژه رو دست بگیره. از کارم پشیمون شدم. حالا من هم داشتم حرص می خوردم و به دود سیگار نگاه می کردم. گفتم «با اجازه» و خواستم بالا برم که پرسید: ولی اون خونه خیلی زود پیش رفت. نه؟

من: بله.

میعاد: بفرمایید خانوم.

مرد چای رو از دست میعاد گرفت و گفت: بر ِ خونه خوب بود. دو واحد عرضی می افته. پشیمون شدم که سرمایه گذاری نکردم.

romangram.com | @romangram_com