#_ستاره_پنهان__پارت_134


- از کجا می دونی؟

- همه ی شرکت می دونند.

- چرا من نفهمیدم؟!

- بذار دو روز از اومدنت بگذره.

- ...

- بهش رو نمیده وگرنه هر روز اینجا تلپ می شد.

از طرز صحبت کردنش خندیدم. خیال می کرد دونستنش برای من اهمیتی داره! ولی من دیگه بی خیال این جور نقشه کشیدن ها شده بودم. همون قضیه ی فرزین واسه هفت پشتم بس بود. تلفن اتاق که درش رو باز گذاشته بودم، زنگ خورد. پریدم داخل و گوشی رو برداشتم. یادداشتی که لازم بود رو نوشتم و لیوانم رو از کشوی میز در آوردم. لیوان لیلا رو هم ازش گرفتم و برای آب جوش پایین رفتم. هنوز یک هفته نگذشته بود ولی کارهام روتین شده بود. این وقت صبح با لیلا نسکافه می خوردیم. یک بار هم سعیده به ما ملحق شد.

توی راه به چند نفر سلام کردم که شامل رحمتی نمی شد. اون هم با دیدن من روش رو برگردوند. طبقه ی اول این ساعت خیلی پر رفت و آمد بود. وارد آبدارخونه شدم و رو به یکی از آبدارچی ها گفتم: آب جوش هست آقا خلیل؟

سر تکون داد و خواست بلند بشه که گفتم: شما زحمت نکشید، می ریزم.

- دستت نسوزه بابا؟

شیر سماور رو باز کردم و بهش لبخند زدم. همین یه ربع پیش چایی آورده بود. من هم با دو تا لیوان آب جوش ریختن نمی مردم. تا جایی که من متوجه شده بودم همه ی کارمندها رو اینجوری صدا می زد. با کلمه ی «بابا». لیوان ها رو توی سینی کوچیکی گذاشتم و خواستم بیرون برم که چشمم به همون مردی که تو خونه ی آقاجون جلوش تو گوش میعاد زده بودم، افتاد. چشم هام گرد شد. هول شدم و سریع بیرون زدم. اون متوجه من نشده بود. هنوز از در شیشه ای بین سالن و راهرو رد نشده بودم که میعاد جلوم سبز شد. کت و شلوار سورمه ای و پیراهن چارخونه ی سفید و سرمه ای پوشیده بود که شخصیتش رو خیلی سرد تر نشون می داد. حتی تصور اینکه یه موقعی کسی رو دوست داشته باشه یا بهش ابراز علاقه کنه خیلی خنده دار بود. توی شرکت جوری رفتار می کرد که انگار به کل من رو نمی شناسه. من هم خودم رو به ندیدن زدم و به سمت پله ها رفتم.

- شغل دومته؟!

به طرفش برگشتم. با من بود و کسی هم اطرافمون نبود وگرنه مطمئناً چیزی نمی گفت. ادامه داد: مگه اینجا آبدارچی نداره؟

آروم گفتم: حالا به شما چه ربطی داره؟!

- الان باید تلفن های من رو جواب می دادی...

همون مرد از آبدارخونه بیرون اومد و من حرکت کردم.

romangram.com | @romangram_com