#_ستاره_پنهان__پارت_133
-منتظرند.
خنده اش رو جمع کرد. بروشور رو بلند کردم و گفتم: یادتون نره.
از دستم گرفت و به سمت اتاق رفت. همه شون یه مشت ع*و*ض*ی بودند. هر چی خوش قیافه تر، بدتر! همین که در رو بست صداش اومد: سگ بستی؟!
از قصد بلند گفت که من هم بشنوم. صدای آهسته و محو میعاد به گوشم خورد: من هر کسی رو نمیارم تو اتاقم!
و آروم خندید. چیز دیگه ای نشنیدم. جوری با غرور حرف می زد که انگار منظورش اتاق خوابه! یه فحش هم نثار اون کردم و جاخودکاری رو روی میز هول دادم که نزدیک بود بیفته.
تا ده دقیقه بعد از وقت اداری اجازه ی رفتن نداد. مثل بچه ها می خواست ده دقیقه ی صبح رو جبران کنه. من هم پنج دقیقه روش گذاشتم. جهنم و ضرر! در عوض حالا مجبور بودم طول کوچه ی تاریکمون رو بدوم. اتوب*و*س هم دیر رسیده بود و بابا دوست نداشت تا دیروقت بیرون باشم.
نفس نفس زنون کلید آپارتمان رو انداختم. بوی زعفرون و گوشت از واحد ما توی راه پله ها پیچیده بود. با باز کردن در چشمم به بابا افتاد که از آشپزخونه بیرون می اومد. چند ثانیه به صورتم زل زد. وقتی اینجوری خیره می شد تصویر صورتش توی اون شب به ذهنم هجوم می آورد. تا آخر عمرم نه من می تونستم فراموش کنم، نه بابا که دخترش رو با پسر غریبه ای تو خونه ش دیده بود. اون هم تو شب عروسی پسرش. جلوی بقیه. وقتی کارش به بیمارستان کشید، این رو فهمیدم. فامیل ما از همچین رسوایی هایی ساده رد نمیشه. هر بلایی سرم می آورد حق داشت.
بابا صورتش رو برگردوند و من کفش هام رو توی جاکفشی گذاشتم. هنوز هم نفهمیدم چرا اون شب انقدر ناگهانی همه تصمیمشون رو عوض کردند و برای بدرقه ی عروس و داماد به خونه ی خود امیر نرفتند!... چرا برگشتند به خونه ی ما! شاید سرنوشت این طور رقم خورده بود که آبروی من تو عروسی برادرم، تو همین اتاقی که نوجوونیم رو توش گذرونده بودم بره و کاری هم از دستم برنیاد. شاید حماقت خودم باعثش شده بود.
کیفم رو روی تخت گذاشتم. کنار پنجره ایستادم و به تاریکی زل زدم. بابا هیچ وقت نمی تونست حضور آریانا رو تو اتاق من هضم کنه. من هم نمی تونستم. حتی عمو و زن عمو و کیوان هم نمی تونستند. از نظر بابا آریانا حتی پای کاری که کرده بود نایستاد و با برگشتنش به سوئد، درواقع فرار کرد.
- همه ش بیرونند... خسته نمیشن؟
منظورم میعاد و مهندس صداقت بود که کارشون بیشتر بیرون از شرکت بود. مخصوصاً میعاد که قصد داشت شخصاً همه چیز رو پیگیری کنه. لیلا سر تکون داد و گفت: هر بار مأموریت حساب میشه. کلی پول اضافه می گیرند.
- پول رفت و آمدشون چی؟
- با راننده ی شرکت میرند.
- من که اصلاً حوصله ندارم. خوب شد همچین رشته ای نخوندم.
- آره. من هم زبان خوندم... اما خانوم های حسابداری خوب پول در میارند. حتی آرشیتکتهای خانوم.
با دست به طبقه ی پایین اشاره کرد و آروم گفت: یکیشون هم از این مهندس نظری بدش نمیاد!
romangram.com | @romangram_com